+ - x
 » از همین شاعر
 عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
 مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان
 لجکنن اغلن هی بزه کلکل
 حرام گشت از این پس فغان و غمخواری
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 ای رونق نوبهار برگو
 دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود
 ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
 من اگر نالم اگر عذر آرم
 سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز

 » بیشتر بخوانید...
 بیا که رایت منصور پادشاه رسید
 ای جوانان عجم
 دالان عجیب
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
 درخت بارور، سلام
 قلب آرزو
 عاشقانه
 کم کن طمع از جهان و می زی خرسند
 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی
من از او بجز جمالش طمعی دگر ندارم
کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بس
چه شد ار کله بیفتد چه غم ار کمر ندارم
سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی
که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
سفری فتاد جان را به ولایت معانی
که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم
ز فراق جان من گر ز دو دیده در فشاند
تو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارم
چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشد
که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم
بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن
دو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم
تبریز عهد کردم که چو شمس دین بیاید
بنهم به شکر این سر که به غیر سر ندارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *