+ - x
 » از همین شاعر
 پیش کش آن شاه شکرخانه را
 مه روزه اندر آمد هله ای بت چو شکر
 ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی
 مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان
 آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
 کجا شد عهد و پیمانی که می کردی نمی گویی
 چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
 عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن
 چونک درآییم به غوغای شب
 به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک

 » بیشتر بخوانید...
 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
 سکوت
 سحری بود و دلم مست گل آواز سروش
 آنها که کهن شدند و اینها که نوند
 رقص آتش
 صبحگاه مراد
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 به ما ای لاله خود را وانمودی
 آن سوی خط
 زندان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
پی من تصوری را که بکرد هم بدیدم
سگ او گزید پایم بنمود بس جفایم
نگزم چو سگ من او را لب خویش را گزیدم
چو به رازهای فردان برسیده ام چو مردان
چه بدین تفاخر آرم که به راز او رسیدم
همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمد
که به قصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم
چو بلیس کو ز آدم بندید جز که نقشی
من از این بلیس ناکس به خدا که نابدیدم
برسان به همدمانم که من از چه روگرانم
چو گزید مار رانم ز سیه رسن رمیدم
خمشان بس خجسته لب و چشم برببسته
ز رهی که کس نداند به ضمیرشان دویدم
چو ز دل به جانب دل ره خفیه است و کامل
ز خزینه های دل ها زر و نقره برگزیدم
به ضمیر همچو گلخن سگ مرده درفکندم
ز ضمیر همچو گلشن گل و یاسمن بچیدم
بد و نیک دوستان را به کنایت ار بگفتم
به بهینه پرده آن را چو نساج برتنیدم
چو دلم رسید ناگه به دلی عظیم و آگه
ز مهابت دل او به مثال دل طپیدم
چو به حال خویش شادی تو به من کجا فتادی
پس کار خویشتن رو که نه شیخ و نه مریدم
به سوی تو ای برادر نه مسم نه زر سرخم
ز در خودم برون ران که نه قفل و نه کلیدم
تو بگیر آن چنانک بنگفتم این سخن هم
اگرم به یاد بودی به خدا نمی چخیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *