+ - x
 » از همین شاعر
 آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد
 آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
 چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
 دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
 کجا شد عهد و پیمانی که می کردی نمی گویی
 چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری
 هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی
 الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
 مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی

 » بیشتر بخوانید...
 جوانان را بد آموز است این عصر
 توکلت علی الله می روم يار
 ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست
 به ما ای لاله خود را وانمودی
 حرم دام
 ببازار عدم بينی زجاج خود نبينی را
 خدایا وقت آن درویش خوش باد
 گل کرده سبز ناز خیالت به خانه ام
 دو دست پاک خدا شست گیسوانم را
 کیوان چو قران به برج خاکی افگند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
پی من تصوری را که بکرد هم بدیدم
سگ او گزید پایم بنمود بس جفایم
نگزم چو سگ من او را لب خویش را گزیدم
چو به رازهای فردان برسیده ام چو مردان
چه بدین تفاخر آرم که به راز او رسیدم
همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمد
که به قصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم
چو بلیس کو ز آدم بندید جز که نقشی
من از این بلیس ناکس به خدا که نابدیدم
برسان به همدمانم که من از چه روگرانم
چو گزید مار رانم ز سیه رسن رمیدم
خمشان بس خجسته لب و چشم برببسته
ز رهی که کس نداند به ضمیرشان دویدم
چو ز دل به جانب دل ره خفیه است و کامل
ز خزینه های دل ها زر و نقره برگزیدم
به ضمیر همچو گلخن سگ مرده درفکندم
ز ضمیر همچو گلشن گل و یاسمن بچیدم
بد و نیک دوستان را به کنایت ار بگفتم
به بهینه پرده آن را چو نساج برتنیدم
چو دلم رسید ناگه به دلی عظیم و آگه
ز مهابت دل او به مثال دل طپیدم
چو به حال خویش شادی تو به من کجا فتادی
پس کار خویشتن رو که نه شیخ و نه مریدم
به سوی تو ای برادر نه مسم نه زر سرخم
ز در خودم برون ران که نه قفل و نه کلیدم
تو بگیر آن چنانک بنگفتم این سخن هم
اگرم به یاد بودی به خدا نمی چخیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *