+ - x
 » از همین شاعر
 من از این خانه به در می نروم
 دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود
 دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
 خزان عاشقان را نوبهار او
 تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش ترست
 عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
 اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی
 شعر من نان مصر را ماند
 یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوش
 به کوی دل فرورفتم زمانی

 » بیشتر بخوانید...
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 دردنامه
 لبخند در سکوت تو در بند می شود
 دهانم را هرکه بوسیده است، از قدمت نام تو حیرت کرده است
 افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
 دالان عجیب
 نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
 شبانه
 بگذر
 نان ماشینی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم
وز پی نور شدن موم مرا مالیدم
رای او دیدم و رای کژ خود افکندم
نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم
او به دست من و کورانه به دستش جستم
من به دست وی و از بی خبران پرسیدم
ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه
ترس ترسان ز زر خویش همی دزدیدم
از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم
همچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم
بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ
که من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم
شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوست
گر چه زارم ز غمش همچو هلال عیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *