+ - x
 » از همین شاعر
 بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری
 من از عالم تو را تنها گزینم
 به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود
 ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا
 امروز سرکشان را عشقت جلوه کردن
 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
 فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری
 خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش
 برانید، برانید که تا باز نمانید
 کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته

 » بیشتر بخوانید...
 ای بلا جویان کوی انتظار
 لحظه های خموش
 سرچشمه ی خونست زدل تا به زبان های
 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
 ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
 بهار آمد چسان بینم به چشم کور دنیا را
 فتح خواهم کرد آن قلب جوان را روزی
 برگ عمر
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم
وز پی نور شدن موم مرا مالیدم
رای او دیدم و رای کژ خود افکندم
نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم
او به دست من و کورانه به دستش جستم
من به دست وی و از بی خبران پرسیدم
ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه
ترس ترسان ز زر خویش همی دزدیدم
از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم
همچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم
بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ
که من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم
شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوست
گر چه زارم ز غمش همچو هلال عیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *