+ - x
 » از همین شاعر
 تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر
 بوی مشکی در جهان افکنده ای
 هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت ها در این منزل
 آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
 ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی
 جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
 در این سرما سر ما داری امروز
 من کجا بودم عجب بی تو این چندین زمان
 گر بنخسبی شبی ای مه لقا
 اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری

 » بیشتر بخوانید...
 عزت سرخ
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 تا آرزوی دیدن تو می شود غزل
 برو خدا حافظ
  چشمه
 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود
 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
 مرگ آ ه س ت ه زووووود می آید
 آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان
گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان
مروت را مگر سیلاب برده ست
که پیدا نیست گرد او به میدان
درافکن کهنه ای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان
چو دستت بسته و ریشت گشاده ست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان
گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته است راه گوش اخوان
اگر راه است آبی را در این ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان
وگر این سنگ گردان است کو آرد
زهی مهمانی بی آب و بی نان
به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان
گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از در و مرجان
مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن این کرم را نیست پایان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *