+ - x
 » از همین شاعر
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 در خشکی ما بنگر و آن پرده تر برگو
 باده ده ای ساقی جان باده بی درد و دغل
 من رسیدم به لب جوی وفا
 نیک بدست آنکه او شد تلف نیک و بد
 تو آن ماهی که در گردون نگنجی
 خداوندا چو تو صاحب قران کو
 لولیکان توییم در بگشا ای صنم
 گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر
 ای خراب اسرارم از اسرار تو اسرار تو

 » بیشتر بخوانید...
 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
 در ارتباط آتش و سیگار می سوزم
 بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
 دیگر نماند هیچ
 عارف به دل ذره جهان می بیند
 باور
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
 پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
 تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان
گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان
مروت را مگر سیلاب برده ست
که پیدا نیست گرد او به میدان
درافکن کهنه ای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان
چو دستت بسته و ریشت گشاده ست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان
گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته است راه گوش اخوان
اگر راه است آبی را در این ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان
وگر این سنگ گردان است کو آرد
زهی مهمانی بی آب و بی نان
به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان
گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از در و مرجان
مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن این کرم را نیست پایان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *