+ - x
 » از همین شاعر
 شب گشت ولیک پیش اغیار
 دل و جان را طربگاه و مقام او
 من سر نخورم که سر گرانست
 یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم
 جان خاک آن مهی که خداش است مشتری
 نازنینی را رها کن با شهان نازنین
 دیر آمدۀ ، سفر مکن زود
 می آید سنجق بهاری
 اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی
 ای کرده میان سینه غارت

 » بیشتر بخوانید...
 بر مفرش خاک خفتگان می بینم
 آمد به زیر سایه ی تنهای ام نشست
 مشکل
 کچری قروت
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 غزل بدخشان
 عقلنامه
 فریاد بی آوا
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان
گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان
مروت را مگر سیلاب برده ست
که پیدا نیست گرد او به میدان
درافکن کهنه ای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان
چو دستت بسته و ریشت گشاده ست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان
گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته است راه گوش اخوان
اگر راه است آبی را در این ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان
وگر این سنگ گردان است کو آرد
زهی مهمانی بی آب و بی نان
به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان
گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از در و مرجان
مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن این کرم را نیست پایان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *