+ - x
 » از همین شاعر
 حکم البین بموتی و عمد
 خنب های لایزالی جوش باد
 گرمی مجوی الا از سوزش درونی
 خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستی
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود
 دامن کشانم می کشد در بتکده عیاره ای *
 آن خوب را طلب کن اندر میان حوران
 می شدی غافل ز اسرار قضا
 خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد
 برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده

 » بیشتر بخوانید...
 شاعر
 یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ
 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
 چکامه های آزادی
 گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن
 سنگ گور
 لیلی
 معامله
 پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یكیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان
گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان
مروت را مگر سیلاب برده ست
که پیدا نیست گرد او به میدان
درافکن کهنه ای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان
چو دستت بسته و ریشت گشاده ست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان
گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته است راه گوش اخوان
اگر راه است آبی را در این ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان
وگر این سنگ گردان است کو آرد
زهی مهمانی بی آب و بی نان
به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان
گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از در و مرجان
مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن این کرم را نیست پایان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *