+ - x
 » از همین شاعر
 دوست همان به که بلاکش بود
 ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
 چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی
 واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود
 باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من
 آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم
 کریما تو گلی یا جمله قندی
 کیست در این شهر که او مست نیست؟
 نماز شام چو خورشید در غروب آید
 قد رجعنا قد رجعنا جائیا من طورکم

 » بیشتر بخوانید...
 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
 همچو نی می نالم از سودای دل
 بین دو بیداری
 صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
 سحر از پی ندارد شام غمگینی که من دارم
 گویند بهشت و حور و کوثر باشد
 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
 اسفندیار
 زیبا رویان شوی ندارند
 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان
گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان
مروت را مگر سیلاب برده ست
که پیدا نیست گرد او به میدان
درافکن کهنه ای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان
چو دستت بسته و ریشت گشاده ست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان
گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته است راه گوش اخوان
اگر راه است آبی را در این ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان
وگر این سنگ گردان است کو آرد
زهی مهمانی بی آب و بی نان
به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان
گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از در و مرجان
مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن این کرم را نیست پایان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *