+ - x
 » از همین شاعر
 بیا کز غیر تو بیزار گشتم
 بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
 ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری
 می گریزد از ما و ما قوامش داریم
 تا به شب ای عارف شیرین نوا
 مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
 مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرین
 چند دویدم سوی افندی
 سوم
 آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش

 » بیشتر بخوانید...
 رشته کار بدست من بيکار ه بود
 باران
 چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
 پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
 بی خبر
 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
 ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
 در نظربازی ما بی خبران حیرانند
 بر من قلم قضا چو بی من رانند
 از تو چه پنهان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان
گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان
مروت را مگر سیلاب برده ست
که پیدا نیست گرد او به میدان
درافکن کهنه ای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان
چو دستت بسته و ریشت گشاده ست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان
گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته است راه گوش اخوان
اگر راه است آبی را در این ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان
وگر این سنگ گردان است کو آرد
زهی مهمانی بی آب و بی نان
به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان
گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از در و مرجان
مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن این کرم را نیست پایان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *