+ - x
 » از همین شاعر
 آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
 گهی در گیرم و گه بام گیرم
 این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
 این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید
 ای دل بی بهره از بهرام ترس
 دل و جان را طربگاه و مقام او
 نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری
 تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین
 در خانه نشسته بت عیار کی دارد؟
 امروز جنون نو رسیده ست

 » بیشتر بخوانید...
 خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
 در رزم زندگی
 حافظه
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ
 جرقه ها
 کرامات دموکراتیک یک شیخ
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان
گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان
مروت را مگر سیلاب برده ست
که پیدا نیست گرد او به میدان
درافکن کهنه ای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان
چو دستت بسته و ریشت گشاده ست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان
گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته است راه گوش اخوان
اگر راه است آبی را در این ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان
وگر این سنگ گردان است کو آرد
زهی مهمانی بی آب و بی نان
به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان
گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از در و مرجان
مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن این کرم را نیست پایان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *