+ - x
 » از همین شاعر
 باز نگار می کشد چون شتران مهار من
 پانزدهم
 اگر عالم همه پُر خار باشد
 اندرآ با ما نشان ده راستک
 تو دوش رهیدی و شب دوش رهیدی
 شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد
 با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
 این کیست چنین مست ز خمار رسیده
 ناآمده سیل تر شدستیم
 ز همراهان جُدایی مصلحت نیست

 » بیشتر بخوانید...
 گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
 بزن که سوز دل من به ساز میگوئی
 از بوی گلهای قالی
 شاعران راست می گویند
 افسانه من
 نقش پنهان
 برخاستن
 فصل گل در بهار می درکش
 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان
گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان
مروت را مگر سیلاب برده ست
که پیدا نیست گرد او به میدان
درافکن کهنه ای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان
چو دستت بسته و ریشت گشاده ست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان
گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته است راه گوش اخوان
اگر راه است آبی را در این ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان
وگر این سنگ گردان است کو آرد
زهی مهمانی بی آب و بی نان
به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان
گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از در و مرجان
مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن این کرم را نیست پایان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *