+ - x
 » از همین شاعر
 من از این خانه پرنور به در می نروم
 آمده ای بی گه خامش مشین
 عید نمای عید را ای تو هلال عید من
 ای که جان ها خاک پایت صورت اندیش آمدی
 چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
 امسی و اصبح بالجوی اتعذب
 چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم
 من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا
 ای همه منزل شده از تو ره بی رهه
 جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند

 » بیشتر بخوانید...
  شیرین هوس
 جنگل
 شممت روح وداد و شمت برق وصال
 اگر تو جان ندهی می برد ملاحت يار
 آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 اگر خونین دلم یاقوت گردد
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 تعریف شعر
 اين بود خواهش يگانهٔ ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان
گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان
مروت را مگر سیلاب برده ست
که پیدا نیست گرد او به میدان
درافکن کهنه ای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان
چو دستت بسته و ریشت گشاده ست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان
گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته است راه گوش اخوان
اگر راه است آبی را در این ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان
وگر این سنگ گردان است کو آرد
زهی مهمانی بی آب و بی نان
به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان
گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از در و مرجان
مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن این کرم را نیست پایان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *