+ - x
 » از همین شاعر
 دریغا کز میان ای یار رفتی
 آن کیست ای خدای کز این دام خامشان
 بگویم مثالی از این عشق سوزان
 ساقی ز پی عشق روان است روانم
 ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد
 از آن باده ندانم چون فنایم
 عشق جانست عشق تو جانتر
 ای خواجه تو چه مرغی نامت چه چرا شایی
 بخش پانزدهم
 صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد

 » بیشتر بخوانید...
 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
 در لعل لبت گرچه حيات دو جهانست
 تجدید سحرکاری ست در جلوه زار عنقا
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم
 تا پیچک خیال تو از ناز قد کشید
 پادگان
 اسیر
 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
 وطن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان
گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان
مروت را مگر سیلاب برده ست
که پیدا نیست گرد او به میدان
درافکن کهنه ای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان
چو دستت بسته و ریشت گشاده ست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان
گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته است راه گوش اخوان
اگر راه است آبی را در این ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان
وگر این سنگ گردان است کو آرد
زهی مهمانی بی آب و بی نان
به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان
گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از در و مرجان
مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن این کرم را نیست پایان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *