+ - x
 » از همین شاعر
 چیست با عشق آشنا بودن
 توبه من درست نیست خموش
 چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 امروز نگار ما نیامد
 ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 ز هر چیزی ملول است آن فضولی
 چو کارزار کند شاه روم با شمشاد
 سست مکن زه که من تیر توام چارپر

 » بیشتر بخوانید...
 حریف ضرب او مرد تمام است
 به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
 اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
 قلب آرزو
 می لغزد
 بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
 وقت سحر است خیز ای مایه ناز
 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
 به آب روشن می عارفی طهارت کرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان
گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان
مروت را مگر سیلاب برده ست
که پیدا نیست گرد او به میدان
درافکن کهنه ای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان
چو دستت بسته و ریشت گشاده ست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان
گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته است راه گوش اخوان
اگر راه است آبی را در این ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان
وگر این سنگ گردان است کو آرد
زهی مهمانی بی آب و بی نان
به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان
گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از در و مرجان
مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن این کرم را نیست پایان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *