+ - x
 » از همین شاعر
 همچو گل سرخ بر و دست دست
 گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
 غدرالعشق فزلت
 خضری به میان سینه داری
 هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام
 پنجم
 کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را
 سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
 مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند
 چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی

 » بیشتر بخوانید...
 اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
 ناگفته ها در نگاه
 اگر اینب و جاهی از فرنگ است
 چه باشد زندگانی را بهایی
 جستجوی تو
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 گل کرده سبز ناز خیالت به خانه ام
 عيش و طرب خوشست و يا درد و غم خوشست؟
 باز بگلشن بیا آب رُخ گل بریز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم
ور لبش جور کند از بن دندان بکشم
ور بسوزد دل مسکین مرا همچو سپند
پای کوبان شوم و سوز سپندان بکشم
گر سر زلف چو چوگانش مرا دور کند
همچنین سجده کنان تا بن میدان بکشم
لعل در کوه بود گوهر در قلزم تلخ
از پی لعل و گهر این بخورم آن بکشم
این نبوده ست و نباشد که من از طنز و گزاف
گهر از ره ببرم لعل بدخشان بکشم
رخم از خون جگر صدره اطلس پوشید
چه شود گر ز خطا خلعت سلطان بکشم
من چو در سایه آن زلف پریشان جمعم
لازمم نیست که من راه پریشان بکشم
همرهانم همه رفتند سوی رهزن دل
بگشایید رهم تا سوی ایشان بکشم
گر کسی قصه کند بارکشی مجنونی
از درون نعره زند دل که دو چندان بکشم
ور به زندان بردم یوسف من بی گنهی
همچو یوسف بروم وحشت زندان بکشم
گر دلم سر کشد از درد تو جان سیر شود
جان و دل تا برود بی دل و بی جان بکشم
شور و شر در دو جهان افتد از عنبر و مشک
چونک من دامن مشکین تو پنهان بکشم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *