+ - x
 » از همین شاعر
 همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
 دوم
 خیز که امروز جهان آن ماست
 رسید ترکم با چهره های گل وردی
 با من صنما دل یک دله کن
 چونک کمند تو دلم را کشید
 به شکرخنده بتا نرخ شکر می شکنی
 شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
 مگیر ای ساقی از مستان کرانی
 به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد

 » بیشتر بخوانید...
 من از آغاز آزادم
 تبر
 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
 چو بیند روی تو ای نازنین گل
 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
 همسفر
 طرز خوبان
 آتشک! آخر دمیدی، ابر تا باران شدی
 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم
نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم
سرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم
باده تو به کف و باد تو اندر سر ماست
فارغ از باد و بروت حسن و بوالحسنیم
چو تویی مشعله ما ز تو شمع فلکیم
چو تویی ساقی بگزیده گزین زمنیم
رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه
ما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم
عقل عقل و دل دل جان دو صد جان چو تویی
واجب آید که به اقبال تو بر تن نتنیم
چونک بر بام فلک از پی ما خیمه زدند
ما از این خرگله خرگاه چرا برنکنیم
همچو سیمرغ دعاییم که بر چرخ پریم
همچو سرهنگ قضاییم که لشکر شکنیم
ما چو سیلیم و تو دریا ز تو دور افتادیم
به سر و روی دوان گشته به سوی وطنیم
روکشان نعره زنانیم در این راه چو سیل
نه چو گردابه گندیده به خود مرتهنیم
هین از آن رطل گران ده سبکم بیش مگو
ور بگویی تو همین گو که غریق مننیم
شمس تبریز که سرمایه لعل است و عقیق
ما از او لعل بدخشان و عقیق یمنیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *