+ - x
 » از همین شاعر
 آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
 من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا
 باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
 رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی
 آن را که به لطف سر بخاری
 ای دلزار محنت و بلا داری
 یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار

 » بیشتر بخوانید...
 مثل یک تارتنک دور تنم پیچیدی
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
 عطش
 دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده
 اگر خونین دلم یاقوت گردد
 حجلۀ زمین
 نوروز
 سحرگاهان که مخمور شبانه
 دردنامه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم
نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم
سرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم
باده تو به کف و باد تو اندر سر ماست
فارغ از باد و بروت حسن و بوالحسنیم
چو تویی مشعله ما ز تو شمع فلکیم
چو تویی ساقی بگزیده گزین زمنیم
رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه
ما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم
عقل عقل و دل دل جان دو صد جان چو تویی
واجب آید که به اقبال تو بر تن نتنیم
چونک بر بام فلک از پی ما خیمه زدند
ما از این خرگله خرگاه چرا برنکنیم
همچو سیمرغ دعاییم که بر چرخ پریم
همچو سرهنگ قضاییم که لشکر شکنیم
ما چو سیلیم و تو دریا ز تو دور افتادیم
به سر و روی دوان گشته به سوی وطنیم
روکشان نعره زنانیم در این راه چو سیل
نه چو گردابه گندیده به خود مرتهنیم
هین از آن رطل گران ده سبکم بیش مگو
ور بگویی تو همین گو که غریق مننیم
شمس تبریز که سرمایه لعل است و عقیق
ما از او لعل بدخشان و عقیق یمنیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *