+ - x
 » از همین شاعر
 ای بی تو محال جان فزایی
 ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی
 چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو
 هر جور کز تو آید بر خود نهم غرامت
 من از این خانه به در می نروم
 ای روترش به پیشم بد گفته ای مرا پس
 دارد درویش نوش دیگر
 خلق می جنبند مانا روز شد
 میان تیرگی خواب و نور بیداری
 درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی

 » بیشتر بخوانید...
 چه پرسی از نماز عاشقانه
 دیار آخرین
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 شعر قرن
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
 شاعران راست می گویند
 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
 باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم
نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم
سرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم
باده تو به کف و باد تو اندر سر ماست
فارغ از باد و بروت حسن و بوالحسنیم
چو تویی مشعله ما ز تو شمع فلکیم
چو تویی ساقی بگزیده گزین زمنیم
رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه
ما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم
عقل عقل و دل دل جان دو صد جان چو تویی
واجب آید که به اقبال تو بر تن نتنیم
چونک بر بام فلک از پی ما خیمه زدند
ما از این خرگله خرگاه چرا برنکنیم
همچو سیمرغ دعاییم که بر چرخ پریم
همچو سرهنگ قضاییم که لشکر شکنیم
ما چو سیلیم و تو دریا ز تو دور افتادیم
به سر و روی دوان گشته به سوی وطنیم
روکشان نعره زنانیم در این راه چو سیل
نه چو گردابه گندیده به خود مرتهنیم
هین از آن رطل گران ده سبکم بیش مگو
ور بگویی تو همین گو که غریق مننیم
شمس تبریز که سرمایه لعل است و عقیق
ما از او لعل بدخشان و عقیق یمنیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *