+ - x
 » از همین شاعر
 بلندتر شده ست آفتاب انسانی
 ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان
 تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی
 دوش می گفت جانم کی سپهر معظم
 آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
 گر تو عودی سوی این مجمر بیا
 بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه
 امروز من و باده و آن یار پری زاده
 یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم
 یا خفی الحسن بین الناس یا نور الدجی

 » بیشتر بخوانید...
 هم دانه امید به خرمن ماند
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 بسکه وحشت کرده است آزاد، مجنون مرا
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 نباشد یاد اسباب طرف وحشت گزینی را
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
 عشق چیست؟
 نشسته ای سر سنگی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم
نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم
سرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم
باده تو به کف و باد تو اندر سر ماست
فارغ از باد و بروت حسن و بوالحسنیم
چو تویی مشعله ما ز تو شمع فلکیم
چو تویی ساقی بگزیده گزین زمنیم
رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه
ما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم
عقل عقل و دل دل جان دو صد جان چو تویی
واجب آید که به اقبال تو بر تن نتنیم
چونک بر بام فلک از پی ما خیمه زدند
ما از این خرگله خرگاه چرا برنکنیم
همچو سیمرغ دعاییم که بر چرخ پریم
همچو سرهنگ قضاییم که لشکر شکنیم
ما چو سیلیم و تو دریا ز تو دور افتادیم
به سر و روی دوان گشته به سوی وطنیم
روکشان نعره زنانیم در این راه چو سیل
نه چو گردابه گندیده به خود مرتهنیم
هین از آن رطل گران ده سبکم بیش مگو
ور بگویی تو همین گو که غریق مننیم
شمس تبریز که سرمایه لعل است و عقیق
ما از او لعل بدخشان و عقیق یمنیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *