+ - x
 » از همین شاعر
 شدم به سوی چه آب همچو سقایی
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
 آن یار غریب من آمد به سوی خانه
 بهر شهوت جان خود را می دهی همچون ستور
 چاره ای کو بهتر از دیوانگی
 بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست
 من به سوی باغ و گلشن می روم
 راح بفیها و الروح فیها
 به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
 ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای

 » بیشتر بخوانید...
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
 چو بلبل نالهٔ زاری نداری
 با سرو قدی تازه تر از خرمن گل
 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
 از اینگونه مردن...
 ای عشق
 این کهنه رباط را که عالم نام است
 کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم
وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم
این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار
کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم
گفته ای جان دهمت نان جوین می ندهی
بی خبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم
گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمت
دهمت بیم مبارات تو اما نکنم
متفرق شود اجزای تو هنگام اجل
تو گمان برده که جمعیت اجزا نکنم
منشی روز و شبم نیست شود هست کنم
پس چرا روز تو را عاقبت انشا نکنم
هر دمی حشر نوستت ز ترح تا به فرح
پس چرا صبر تو را شکر شکرخا نکنم
هر کسی عاشق کاری ز تقاضای من است
پس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم
تا ز زهدان جهان همچو جنینت نبرم
در جهان خرد و عقل تو را جا نکنم
گلشن عقل و خرد پرگل و ریحان طری است
چشم بستی به ستیزه که تماشا نکنم
طبل باز شهم ای باز بر این بانگ بیا
پیش از آن که بروم نظم غزل ها نکنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *