+ - x
 » از همین شاعر
 ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو
 یک حمله و یک حمله کمد شب و تاریکی
 دل بی لطف تو جان ندارد
 برای تو فدا کردیم جان ها
 عشق در کفر کرد اظهاری
 آواز داد اختر بس روشنست امشب
 بر منبرست این دم مذکر مذکر
 منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین
 صوفیانیم آمده در کوی تو
 آن جا که چو تو نگار باشد

 » بیشتر بخوانید...
 رابطه ها
 مسلمان را همین عرفان و ادراک
 سرنوشت باغ
 سحرگه ره روی در سرزمینی
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
 از تن چو برفت جان پاک من و تو
 گر چه با اینهمه خوبی سر و کار تو نبود
 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
 تنی داری بسان خرمن گل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رو ترش کن که همه رو ترشانند این جا
کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا
لنگ رو چونک در این کوی همه لنگانند
لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا
زعفران بر رخ خود مال اگر مه رویی
روی خوب ار بنمایی بخوری زخم قفا
آینه زیر بغل زن چو ببینی زشتی
ور نه بدنام کنی آینه را ای مولا
تا که هشیاری و با خویش مدارا می کن
چونک سرمست شدی هر چه که بادا بادا
ساغری چند بخور از کف ساقی وصال
چونک بر کار شدی برجه و در رقص درآ
گرد آن نقطه چو پرگار همی زن چرخی
این چنین چرخ فریضه ست چنین دایره را
بازگو آنچ بگفتی که فراموشم شد
سلم الله علیک ای مه و مه پاره ما
سلم الله علیک ای همه ایام تو خوش
سلم الله علیک ای دم یحیی الموتی
چشم بد دور از آن رو که چو بربود دلی
هیچ سودش نکند چاره و لا حول و لا
ما به دریوزه حسن تو ز دور آمده ایم
ماه را از رخ پرنور بود جود و سخا
ماه بشنود دعای من و کف ها برداشت
پیش ماه تو و می گفت مرا نیز مها
مه و خورشید و فلک ها و معانی و عقول
سوی ما محتشمانند و به سوی تو گدا
غیرتت لب بگزید و به دلم گفت خموش
دل من تن زد و بنشست و بیفکند لوا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *