+ - x
 » از همین شاعر
 چه دیدم خواب شب کامروز مستم
 قضا آمد شنو طبل نفیرش
 صوفیان در دمی دو عید کنند
 تو آن ماهی که در گردون نگنجی
 نحن الی سیدنا راجعون
 کسی که غیر این سوداش نبود
 ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست
 آب حیوان باید مر روح فزایی را
 به حق آنک تو جان و جهان جانداری
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی

 » بیشتر بخوانید...
 رازی میان سینه ء من خار گشته است
 چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
 ای پسته ی دهانت شیرین و انگبین لب
 ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر
 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
 ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود
 رنج دیگر
 ما زاده کعبه ی بهاریم
 طرز خوبان
 طفیل هستی عشقند آدمی و پری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من اگر مستم اگر هشیارم
بنده چشم خوش آن یارم
بی خیال رخ آن جان و جهان
از خود و جان و جهان بیزارم
بنده صورت آنم که از او
روز و شب در گل و در گلزارم
این چنین آینه ای می بینم
چشم از این آینه چون بردارم
دم فروبسته ام و تن زده ام
دم مده تا علالا برنارم
بت من گفت منم جان بتان
گفتم این است بتا اقرارم
گفت اگر در سر تو شور من است
از تو من یک سر مو نگذارم
منم آن شمع که در آتش خود
هر چه پروانه بود بسپارم
گفتمش هر چه بسوزی تو ز من
دود عشق تو بود آثارم
راست کن لاف مرا با دیده
جز چنان راست نیاید کارم
من ز پرگار شدم وین عجب است
کاندر این دایره چون پرگارم
ساقی آمد که حریفانه بده
گفتم اینک به گرو دستارم
غلطم سر بستان لیک دمی
مددم ده قدری هشیارم
آن جهان پنهان را بنما
کاین جهان را به عدم انگارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *