+ - x
 » از همین شاعر
 هیج نومی و نفی ریح علی الغور هفا
 هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
 من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
 هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او
 هله آن به که خوری این می و از دست روی
 یکی ماهی همی بینم برون از دیده در دیده
 پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
 جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
 سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد
 دگرباره شه ساقی رسیدی

 » بیشتر بخوانید...
 خیال روی تو در هر طریق همره ماست
 به تو بگویم
 بودن
 ترا من سخت بیجا دوست دارم
 وداع
 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
 آواره
 بال سحر
 باز دنیای مرا نالید و رفت
 نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من اگر مستم اگر هشیارم
بنده چشم خوش آن یارم
بی خیال رخ آن جان و جهان
از خود و جان و جهان بیزارم
بنده صورت آنم که از او
روز و شب در گل و در گلزارم
این چنین آینه ای می بینم
چشم از این آینه چون بردارم
دم فروبسته ام و تن زده ام
دم مده تا علالا برنارم
بت من گفت منم جان بتان
گفتم این است بتا اقرارم
گفت اگر در سر تو شور من است
از تو من یک سر مو نگذارم
منم آن شمع که در آتش خود
هر چه پروانه بود بسپارم
گفتمش هر چه بسوزی تو ز من
دود عشق تو بود آثارم
راست کن لاف مرا با دیده
جز چنان راست نیاید کارم
من ز پرگار شدم وین عجب است
کاندر این دایره چون پرگارم
ساقی آمد که حریفانه بده
گفتم اینک به گرو دستارم
غلطم سر بستان لیک دمی
مددم ده قدری هشیارم
آن جهان پنهان را بنما
کاین جهان را به عدم انگارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *