+ - x
 » از همین شاعر
 همه خوف آدمی را از درونست
 بیا ای یار کامروز آن مایی
 چو شیر و انگبین جانا چه باشد گر درآمیزی
 رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
 خنده از لطفت حکایت می کند
 مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی
 مرا خواندی ز در تو خستی از بام
 دل من که باشد که تو را نباشد
 منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین
 ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی

 » بیشتر بخوانید...
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم
 عقلنامه
 آبستن غروب
 رباعیات امروز
 معرفت نیست در این معرفت آموختگان
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 هم حرف و هم سخن همگی اقتباسی اند
 من کیستم؟
 کبود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من اگر پرغم اگر شادانم
عاشق دولت آن سلطانم
تا که خاک قدمش تاج من است
اگرم تاج دهی نستانم
تا لب قند خوشش پندم داد
قند روید بن هر دندانم
گلم ار چند که خارم در پاست
یوسفم گر چه در این زندانم
هر کی یعقوب من است او را من
مونس زاویه احزانم
در وصال شب او همچو نیم
قند می نوشم و در افغانم
پای من گر چه در این گل مانده ست
نه که من سرو چنین بستانم
ز جهان گر پنهانم چه عجب
که نهان باشد جان من جانم
گر چه پرخارم سر تا به قدم
کوری خار چو گل خندانم
بوده ام ممن توحید کنون
ممنان را پس از این ایمانم
سایه شخصم و اندازه او
قامتش چند بود چندانم
هر کی او سایه ندارد چو فلک
او بداند که ز خورشیدانم
قیمتم نبود هر چند زرم
که به بازار نیم در کانم
من درون دل این سنگ دلان
چون زر و خاک به کان یک سانم
چونک از کان جهان بازرهم
زان سوی کون و مکان من دانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *