+ - x
 » از همین شاعر
 خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم
 ساقیا باده گلرنگ بیار
 باده نمی بایدم فارغم از درد و صاف
 یا قمرا لوعه للقمرین سکن
 باده ده، ای ساقی هر متقی
 عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین
 از قصه حال ما نپرسی
 خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم
 باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
 ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده

 » بیشتر بخوانید...
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال
 مرا به خانه ام ببر
 فرقی نمانده روز غم و شام عید را
 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
 شممت روح وداد و شمت برق وصال
 افتادن از چشمهایت پاییز بود
 شبانه
 خراسان
 ز خامی عشق ناميدم هوس را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من اگر پرغم اگر شادانم
عاشق دولت آن سلطانم
تا که خاک قدمش تاج من است
اگرم تاج دهی نستانم
تا لب قند خوشش پندم داد
قند روید بن هر دندانم
گلم ار چند که خارم در پاست
یوسفم گر چه در این زندانم
هر کی یعقوب من است او را من
مونس زاویه احزانم
در وصال شب او همچو نیم
قند می نوشم و در افغانم
پای من گر چه در این گل مانده ست
نه که من سرو چنین بستانم
ز جهان گر پنهانم چه عجب
که نهان باشد جان من جانم
گر چه پرخارم سر تا به قدم
کوری خار چو گل خندانم
بوده ام ممن توحید کنون
ممنان را پس از این ایمانم
سایه شخصم و اندازه او
قامتش چند بود چندانم
هر کی او سایه ندارد چو فلک
او بداند که ز خورشیدانم
قیمتم نبود هر چند زرم
که به بازار نیم در کانم
من درون دل این سنگ دلان
چون زر و خاک به کان یک سانم
چونک از کان جهان بازرهم
زان سوی کون و مکان من دانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *