+ - x
 » از همین شاعر
 بتا گر مرا تو ببینی ندانی
 ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو
 ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
 گر زان که نه ای طالب جوینده شوی با ما
 از چشم پرخمارت دل را قرار ماند
 به سوی ما نگر چشمی برانداز
 من چو در گور درون خفته همی فرسایم
 کعبه جان ها تویی گرد تو آرم طواف
 اگر سرمست اگر مخمور باشم
 تا به جان مست عشق آن یارم

 » بیشتر بخوانید...
 از فراز منبر ابرها
 جایزه برای کرزی
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 این بار بمان كه شب درازی بكند
 عید است و آخر گل و یاران در انتظار
 باغ ترانه های سمن، گوش گیرمت
 برگ خزانی دل من زرد گشته است
 افلاک که جز غم نفزایند دگر
 من بی نهایتم
 جرقه ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من اگر پرغم اگر شادانم
عاشق دولت آن سلطانم
تا که خاک قدمش تاج من است
اگرم تاج دهی نستانم
تا لب قند خوشش پندم داد
قند روید بن هر دندانم
گلم ار چند که خارم در پاست
یوسفم گر چه در این زندانم
هر کی یعقوب من است او را من
مونس زاویه احزانم
در وصال شب او همچو نیم
قند می نوشم و در افغانم
پای من گر چه در این گل مانده ست
نه که من سرو چنین بستانم
ز جهان گر پنهانم چه عجب
که نهان باشد جان من جانم
گر چه پرخارم سر تا به قدم
کوری خار چو گل خندانم
بوده ام ممن توحید کنون
ممنان را پس از این ایمانم
سایه شخصم و اندازه او
قامتش چند بود چندانم
هر کی او سایه ندارد چو فلک
او بداند که ز خورشیدانم
قیمتم نبود هر چند زرم
که به بازار نیم در کانم
من درون دل این سنگ دلان
چون زر و خاک به کان یک سانم
چونک از کان جهان بازرهم
زان سوی کون و مکان من دانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *