+ - x
 » از همین شاعر
 بیا جانا که امروز آن مایی
 گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
 نگفتم دوش ای زین بخاری
 ایا دلی چو صبا ذوق صبح ها دیده
 دگرباره چو مه کردیم خرمن
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 بیا ای آنک بردی تو قرارم
 خوشی آخر بگو ای یار چونی
 روز ما را دیگران را شب شده
 چند نظاره جهان کردن

 » بیشتر بخوانید...
 راز آفرینش
 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
 راضی به مرگ می كند این ریسمان مرا
 آواره تر از باد
 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد
 چه خوب است سگ جای انسان بروید
 بارش مهتاب
 چو گل هر دم به بویت جامه در تن
 می بوسم آن قدر كه تو از حال می روی
 احساس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من اگر پرغم اگر شادانم
عاشق دولت آن سلطانم
تا که خاک قدمش تاج من است
اگرم تاج دهی نستانم
تا لب قند خوشش پندم داد
قند روید بن هر دندانم
گلم ار چند که خارم در پاست
یوسفم گر چه در این زندانم
هر کی یعقوب من است او را من
مونس زاویه احزانم
در وصال شب او همچو نیم
قند می نوشم و در افغانم
پای من گر چه در این گل مانده ست
نه که من سرو چنین بستانم
ز جهان گر پنهانم چه عجب
که نهان باشد جان من جانم
گر چه پرخارم سر تا به قدم
کوری خار چو گل خندانم
بوده ام ممن توحید کنون
ممنان را پس از این ایمانم
سایه شخصم و اندازه او
قامتش چند بود چندانم
هر کی او سایه ندارد چو فلک
او بداند که ز خورشیدانم
قیمتم نبود هر چند زرم
که به بازار نیم در کانم
من درون دل این سنگ دلان
چون زر و خاک به کان یک سانم
چونک از کان جهان بازرهم
زان سوی کون و مکان من دانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *