+ - x
 » از همین شاعر
 بیا جانا که امروز آن مایی
 ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دل
 ما همه از الست همدستیم
 چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
 نیم شب از عشق تا دانی چه می گوید خروس
 آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی
 سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
 گر جان منکرانت شد خصم جان مستم

 » بیشتر بخوانید...
 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
 دوبیتی های هزارگی بخش سوم
 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
 اگر دوباره نیایی
 قلب آرزو
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
 بی پناه بادبان
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 درمحفل ما ومنم ، محو صفیر هرصدا
 نهنگی بچه خود را چه خوش گفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من اگر پرغم اگر شادانم
عاشق دولت آن سلطانم
تا که خاک قدمش تاج من است
اگرم تاج دهی نستانم
تا لب قند خوشش پندم داد
قند روید بن هر دندانم
گلم ار چند که خارم در پاست
یوسفم گر چه در این زندانم
هر کی یعقوب من است او را من
مونس زاویه احزانم
در وصال شب او همچو نیم
قند می نوشم و در افغانم
پای من گر چه در این گل مانده ست
نه که من سرو چنین بستانم
ز جهان گر پنهانم چه عجب
که نهان باشد جان من جانم
گر چه پرخارم سر تا به قدم
کوری خار چو گل خندانم
بوده ام ممن توحید کنون
ممنان را پس از این ایمانم
سایه شخصم و اندازه او
قامتش چند بود چندانم
هر کی او سایه ندارد چو فلک
او بداند که ز خورشیدانم
قیمتم نبود هر چند زرم
که به بازار نیم در کانم
من درون دل این سنگ دلان
چون زر و خاک به کان یک سانم
چونک از کان جهان بازرهم
زان سوی کون و مکان من دانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *