+ - x
 » از همین شاعر
 چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر
 خسروانی که فتنه ای چینید
 بدید این دل درون دل بهاری
 اگر گل های رخسارش از آن گلشن بخندیدی
 جان جان هایی تو جان را برشکن
 ای جان و قوام جمله جان ها
 ای از کرم تو کار ما راست
 عاشقم از عاشقان نگریختم
 صنما چونک فریبی همه عیار فریبی
 خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود

 » بیشتر بخوانید...
 تا که رفتی از برم حتی جهانم گریه کرد
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 در باغ
 باغ من
 از کابل تا دوبی
 مهمان یاد های توام در دوام شب
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
 در صد فتنه را بر خود گشادی
 طفل یتیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
اندر جواب ایشان خوبی تو بسستم
در دفع آن خیالش وز بهر گوشمالش
بنمایمش جمالت از دور من برستم
گوید که نیست جوهر وز منش نیست باور
زان نیست ای برادر هستم چنانک هستم
دوش از رخ نگاری دل مست گشت باری
تا پیش شهریاری من ساغری شکستم
من مست روی ماهم من شاد از آن گناهم
من جرم دار شاهم نک بشکنید دستم
بس رندم و قلاشم در دین عشق فاشم
من ملک را چه باشم تا تحفه ای فرستم
دل دزد و دزدزاده بر مخزن ایستاده
شه مخزنش گشاده چون دست دزد بستم
ای بی خبر ز شاهی گویی که بر چه راهی
من می روم چو ماهی آن سو که برد شستم
شمس الحق است رازم تبریز شد نیازم
او قبله نمازم او نور آب دستم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *