+ - x
 » از همین شاعر
 گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
 ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی
 برخیز و صبوح را بیارا
 بوی دلدار ما نمی آید
 اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری
 ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد
 گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
 درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
 کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را
 کجا شد عهد و پیمان را چه کردی

 » بیشتر بخوانید...
 عید است و آخر گل و یاران در انتظار
 خوشا روزی که خود را باز گیری
 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
 یا خیره می شویم به رنگ پیاله ها
 سوم عقرب
 مادرکم
 هرکس که به ازدواج پابند شود
 لبم از نوش او شکر چیند
 ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
 گویند بهشت و حورعین خواهد بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
اندر جواب ایشان خوبی تو بسستم
در دفع آن خیالش وز بهر گوشمالش
بنمایمش جمالت از دور من برستم
گوید که نیست جوهر وز منش نیست باور
زان نیست ای برادر هستم چنانک هستم
دوش از رخ نگاری دل مست گشت باری
تا پیش شهریاری من ساغری شکستم
من مست روی ماهم من شاد از آن گناهم
من جرم دار شاهم نک بشکنید دستم
بس رندم و قلاشم در دین عشق فاشم
من ملک را چه باشم تا تحفه ای فرستم
دل دزد و دزدزاده بر مخزن ایستاده
شه مخزنش گشاده چون دست دزد بستم
ای بی خبر ز شاهی گویی که بر چه راهی
من می روم چو ماهی آن سو که برد شستم
شمس الحق است رازم تبریز شد نیازم
او قبله نمازم او نور آب دستم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *