+ - x
 » از همین شاعر
 مقام ناز نداری برو تو ناز مکن
 کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم
 بیست و دوم
 در غم یار، یار بایستی
 فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری
 تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو
 ای دشمن روزه و نمازم
 رو ترش کن که همه رو ترشانند این جا
 ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم
 گستاخ مکن تو ناکسان را

 » بیشتر بخوانید...
 صدای پای من همیشه تنهاست
 عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
 فصل کهنه عشق
 شعور سبز
 بهار آمد چسان بینم به چشم کور دنیا را
 مرور یک گرداب
 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
 من و دریچه ی من
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم
گفتار دو جهان را از یک دهان برآرم
از خود برآمدم من در عشق عزم کردم
تا همچو خود جهان را من از جهان برآرم
زنار نفس بد را من چون گلوش بستم
از گفت وارهم من چون یک فغان برآرم
والله کشانم او را چندان به گرد گردون
کز جان دودرنگش آتش عیان برآرم
ای بس عروس جان را روبند تن ربایم
وز عشق سرکشان را از خان و مان برآرم
این جمله جان ها را در عشق چنگ سازم
وز چنگ بی زبان من سیصد زبان برآرم
پر کرد شمس تبریز در عشق یک کمانی
کز عشق زه برآید چون آن کمان برآرم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *