+ - x
 » از همین شاعر
 آن را که در آخرش خری هست
 برسید لک لک جان که بهار شد کجایی
 هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
 بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
 عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
 در بگشا کآمد خامی دگر
 چراغ عالم افروزم نمی تابد چنین روشن
 همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم
 تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
 نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی

 » بیشتر بخوانید...
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 سایه ساز تیره ی تاریخ
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
  نشود فاش کسی
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 با من از ایران بگو
 بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
 انتخاب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرم
دیوانه چون نگردم زنجیر چون نگیرم
چون باده تو خوردم من محو چون نگردم
تو چون میی من آبم تو شهد و من چو شیرم
بگشا دهان خود را آن قند بی عدد را
عذر ار نمی پذیری من عشوه می پذیرم
دانی که از چه خندم از همت بلندم
زیرا به شهر عشقت بر عاشقان امیرم
با عشق لایزالی از یک شکم بزادم
نوعشق می نمایم والله که سخت پیرم
آن چشم اگر گشایی جز خویش را نشایی
ور این نظر گشایی دانی که بی نظیرم
اندر تنور سردان آتش زنم چو مردان
و اندر تنور گرمان من پخته تر خمیرم
در لطف همچو شیرم اندر گلو نگیرم
تا در غلط نیفتی گر شور چون پنیرم
در عشق شمس تبریز سلطان تاجدارم
چون او به تخت آید من پیش او وزیرم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *