+ - x
 » از همین شاعر
 حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم
 ترش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدستم
 اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
 پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
 عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
 گر سران را بی سری درواستی
 گفتم که ای جان خود جان چه باشد
 برفتم دی به پیشش سخت پرجوش
 زنهار مرا مگو که پیرم
 جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان

 » بیشتر بخوانید...
 قصه پرداز
 گفتی که باز، بسته ی زنجیر می شویم
 اشتباه باور
 آیت غرور
 خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
 تکت لاتری
 کی می آیی
 تمام روز، تمام شب
 دالان عجیب
 یک واپسین درود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرم
دیوانه چون نگردم زنجیر چون نگیرم
چون باده تو خوردم من محو چون نگردم
تو چون میی من آبم تو شهد و من چو شیرم
بگشا دهان خود را آن قند بی عدد را
عذر ار نمی پذیری من عشوه می پذیرم
دانی که از چه خندم از همت بلندم
زیرا به شهر عشقت بر عاشقان امیرم
با عشق لایزالی از یک شکم بزادم
نوعشق می نمایم والله که سخت پیرم
آن چشم اگر گشایی جز خویش را نشایی
ور این نظر گشایی دانی که بی نظیرم
اندر تنور سردان آتش زنم چو مردان
و اندر تنور گرمان من پخته تر خمیرم
در لطف همچو شیرم اندر گلو نگیرم
تا در غلط نیفتی گر شور چون پنیرم
در عشق شمس تبریز سلطان تاجدارم
چون او به تخت آید من پیش او وزیرم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *