+ - x
 » از همین شاعر
 در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی
 مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
 یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی
 مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین
 جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید
 دعا گویی است کار من بگویم تا نطق دارم
 این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی
 گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن
 سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه
 ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای

 » بیشتر بخوانید...
 حجاب چهره جان می شود غبار تنم
 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
 به پور خویش دین و دانشموز
 پشت دیوار
 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
 ترا بهر ربودن دوست دارم
 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
 دلم به سوی شما شادمانه مینگرد
 غرور و ناز تو زیباست با زنانه گی ات

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای چرخ عیب جویم وی سقف پرستیزم
تا کی به گوشه گوشه از مکر تو گریزم
ای چرخ همچو زنگی خون خواره خلایق
من ابر همچو خونم بر تو چرا بریزم
ای دل بسوز خوش خوش مگریز از این دوآتش
کاین است بر تو واجب کیی به نار تیزم
مقصود نور آمد عالم تنور آمد
وین عشق همچو آتش وین خلق همچو هیزم
همچون خلیل یزدان پروانه وار شادان
در آتشش نشستم تا حشر برنخیزم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *