+ - x
 » از همین شاعر
 دل خون خواره را یک باره بستان
 چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری
 ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم
 ای غایب از این محضر از مات سلام الله
 هزار جان مقدس هزار گوهر کانی
 ای صنم گلزاری چند مرا آزاری
 این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
 باز فروریخت عشق از در و دیوار من
 چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا
 که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست

 » بیشتر بخوانید...
 فلك! در قصد آزارم چرایی
 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
 اسفندیار
 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
 پس از سکوت بلند
 هر چه داری، وفا نداری يار
 دریا
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من
این جان سرگردان من از گردش این آسیا
ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله
اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا
نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو
از چون مگو بی چون برو زیرا که جان را نیست جا
گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد
گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا
از سر دل بیرون نه ای بنمای رو کایینه ای
چون عشق را سرفتنه ای پیش تو آید فتنه ها
گویی مرا چون می روی گستاخ و افزون می روی
بنگر که در خون می روی آخر نگویی تا کجا
گفتم کز آتش های دل بر روی مفرش های دل
می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا
هر دم رسولی می رسد جان را گریبان می کشد
بر دل خیالی می دود یعنی به اصل خود بیا
دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو
نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *