+ - x
 » از همین شاعر
 سلیمانا بیار انگشتری را
 صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
 کار من اینست که کاریم نیست
 ماها چو به چرخ دل برآیی
 آه که دلم برد غمزه های نگاری
 برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید
 آن جا که چو تو نگار باشد
 گر نخسپی شبکی جان چه شود
 گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز
 این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله ای

 » بیشتر بخوانید...
 ز آهم مجویید تأثیر را
 اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را
 غم عشق تو از غمها نجاتست
 بروز عيد گريان می کنم يار
 حسرت
 ببين به خرقه ام هرجا بود نشان شراب
 نیایش
 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
 تصویر گلابی حیا
 دوستت میدارم ای زخم زرد!

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من
این جان سرگردان من از گردش این آسیا
ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله
اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا
نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو
از چون مگو بی چون برو زیرا که جان را نیست جا
گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد
گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا
از سر دل بیرون نه ای بنمای رو کایینه ای
چون عشق را سرفتنه ای پیش تو آید فتنه ها
گویی مرا چون می روی گستاخ و افزون می روی
بنگر که در خون می روی آخر نگویی تا کجا
گفتم کز آتش های دل بر روی مفرش های دل
می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا
هر دم رسولی می رسد جان را گریبان می کشد
بر دل خیالی می دود یعنی به اصل خود بیا
دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو
نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *