+ - x
 » از همین شاعر
 جان منست او هی مزنیدش
 یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی
 روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم
 ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوست
 رندان همه جمعند در این دیر مغانه
 ببستی چشم یعنی وقت خوابست
 ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
 چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن
 شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
 بخش چهاردهم

 » بیشتر بخوانید...
 مرگ زیباست
 کفران
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 نیل را بگو...
 میخانه
 طرح
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم
پروانه ای تو بهر تو بفروز سینه را
تا خویش را ز عشق بر آن سینه برزنیم
بفزای خوف عشق نخواهیم ایمنی
زیرا ز خوف عشق تو ما سخت ایمنیم
پروانه را ز شمع تو هر روز مژده ای است
یعنی که مات شو که همی مات ضامنیم
شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که من
بی من شویم از خود و ز عشق صد منیم
تا باغ گلستان جمال تو دیده ایم
چون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم
بر گلشن زمانه برو آتشی بزن
زیرا ز عشق روی تو زان سوی گلشنیم
ای آنک سست دل شده ای در طریق عشق
در ما گریز زود که ما برج آهنیم
از ذوق آتش شه تبریز شمس دین
داریم آب رو و همه محض روغنیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *