+ - x
 » از همین شاعر
 سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری
 سماع از بهر جان بی قرارست
 جسته اند دیوانگان از سلسله
 هیچ خمری بی خماری دیده ای
 در پرده دل بنگر صد دختر آبستان
 برنشین ای عزم و منشین ای امید
 ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو
 روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
 یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود
 به پیش باد تو ما همچو گردیم

 » بیشتر بخوانید...
 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
 کوکنار
 ای کرده خجل بتان چین را
 شهرزاد
 شرمی نداشتید، تنی را فروختید
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 به هر كجا بروی دیگری! غریبه تری!
 روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم
 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
 از عموهایت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم
پروانه ای تو بهر تو بفروز سینه را
تا خویش را ز عشق بر آن سینه برزنیم
بفزای خوف عشق نخواهیم ایمنی
زیرا ز خوف عشق تو ما سخت ایمنیم
پروانه را ز شمع تو هر روز مژده ای است
یعنی که مات شو که همی مات ضامنیم
شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که من
بی من شویم از خود و ز عشق صد منیم
تا باغ گلستان جمال تو دیده ایم
چون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم
بر گلشن زمانه برو آتشی بزن
زیرا ز عشق روی تو زان سوی گلشنیم
ای آنک سست دل شده ای در طریق عشق
در ما گریز زود که ما برج آهنیم
از ذوق آتش شه تبریز شمس دین
داریم آب رو و همه محض روغنیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *