+ - x
 » از همین شاعر
 گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
 گم شدن در گم شدن دین منست
 بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
 اندک اندک راه زد سیم و زرش
 تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش ترست
 رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
 آن عشرت نو که برگرفتیم
 شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
 تو گواه باش خواجه که ز توبه توبه کردم
 گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش

 » بیشتر بخوانید...
 به روما گفت با من راهب پیر
 شب
 شعور سبز
 حرم دام
 مهمان یاد های توام در دوام شب
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 نه هرکس خود گرد هم خودگداز است
 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما
 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم
پروانه ای تو بهر تو بفروز سینه را
تا خویش را ز عشق بر آن سینه برزنیم
بفزای خوف عشق نخواهیم ایمنی
زیرا ز خوف عشق تو ما سخت ایمنیم
پروانه را ز شمع تو هر روز مژده ای است
یعنی که مات شو که همی مات ضامنیم
شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که من
بی من شویم از خود و ز عشق صد منیم
تا باغ گلستان جمال تو دیده ایم
چون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم
بر گلشن زمانه برو آتشی بزن
زیرا ز عشق روی تو زان سوی گلشنیم
ای آنک سست دل شده ای در طریق عشق
در ما گریز زود که ما برج آهنیم
از ذوق آتش شه تبریز شمس دین
داریم آب رو و همه محض روغنیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *