+ - x
 » از همین شاعر
 ایا مربی جان از صداع جان چونی
 جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن
 یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید
 دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
 ماه دیدم شد مرا سودای چرخ
 زهی لواء و علم لا اله الا الله
 گر نرگس خون خوارش دربند امانستی
 خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
 ز رویت دسته ی گل می توان کرد
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر

 » بیشتر بخوانید...
 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
 قصهء دلکش نگار بگو
 فراموشی مقام خاص باشد اهل تمکين را
 چون عهده نمی شود کسی فردا را
  کشم آهی که گردون پر شرر شی
 یارب دردی که ناله آغاز کنم
 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
 جهنم است، جهنم نه نیمروزانست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام
دشمنم از مرگ من کور شود والسلام
آن شکرستان مرا می کشد اندر شکر
ای که چنین مرگ را جان و دل من غلام
در غلط افکنده ست نام و نشان خلق را
عمر شکربسته را مرگ نهادند نام
از جهت این رسول گفت که الفقر کنز
فقر کند نام گنج تا غلط افتند عام
وحی در ایشان بود گنج به ویران بود
تا که زر پخته را ره نبرد هیچ خام
گفتم ای جان ببین زین دلم سست تنگ
گفت که زین پس ز جهل وامکش از پس لگام
تا که سرانجام تو گردد بر کام تو
توسن خنگ فلک باشد زیر تو رام
گر تو بدانی که مرگ دارد صد باغ و برگ
هست حیات ابد جوییش از جان مدام
خامش کن لب ببند بی دهنی خای قند
نیست شو از خود که تا هست شوی زو تمام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *