+ - x
 » از همین شاعر
 آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
 ای جان و قوام جمله جان ها
 صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی
 سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
 حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
 بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی
 از مه من مست دو صد مشتری
 دیده ها شب فراز باید کرد
 ز زخم دف کفم بدرید ای جان
 به پیشت نام جان گویم زهی رو

 » بیشتر بخوانید...
 عبادت
 دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
 بیاد گذشته شب
 ماه کُشی
 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
 از کابل تا دوبی
 تلخکها
 ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 نه نشاط و نه ماتمی دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از یکی آتش برآوردم تو را
در دگر آتش بگستردم تو را
از دل من زاده ای همچون سخن
چون سخن آخر فروخوردم تو را
با منی وز من نمی داری خبر
جادوم من جادوی کردم تو را
تا نیفتد بر جمالت چشم بد
گوش مالیدم بیازردم تو را
دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داد
این کف دست جوامردم تو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *