+ - x
 » از همین شاعر
 ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها؟
 بخش دوازدهم
 آمد بهار جان ها ای شاخ تر به رقص آ
 گر گریزی به ملولی ز من سودایی
 عشق تو از بس کشش جان آمده
 خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم
 می بده ای ساقی آخرزمان
 ندا آمد به جان از چرخ پروین
 رفت عمرم در سر سودای دل
 شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها

 » بیشتر بخوانید...
 صدایی در شب
 به آن مؤمن خدا کاری ندارد
 هر که را داغ در جگر نبود
 گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
 شب شکستن فانوس
 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
 افسانه تلخ
 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
 پرنده
 هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز آتش شهوت بر آوردم تو را
و اندر آتش بازگستردم تو را
از دل من زادۀ همچون سخن
چون سخن من هم فروخوردم تو را
با منی وز من نمی دانی خبر
چشم بستم جادوی کردم تو را
تا نیازارد تو را هر چشم بد
از برای آن بیازردم تو را
رو جوامردی کن و رحمت فشان
من به رحمت بس جوامردم تو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *