+ - x
 » از همین شاعر
 بی گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری
 هله صدر و بدر عالم منشین مخسب امشب
 من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
 بانگ برآمد ز خرابات من
 حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا
 رو که به مهمان تو می نروم ای اخی
 ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس
 من و تو دوش شب بیدار بودیم
 ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
 اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد

 » بیشتر بخوانید...
 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 اجاق های ویران و خاکستر
 کور خواندی
 می خوردن و شاد بودن آیین منست
 به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 هم پای خورشید پاییز
 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز آتش شهوت بر آوردم تو را
و اندر آتش بازگستردم تو را
از دل من زادۀ همچون سخن
چون سخن من هم فروخوردم تو را
با منی وز من نمی دانی خبر
چشم بستم جادوی کردم تو را
تا نیازارد تو را هر چشم بد
از برای آن بیازردم تو را
رو جوامردی کن و رحمت فشان
من به رحمت بس جوامردم تو را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *