+ - x
 » از همین شاعر
 باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
 ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد
 در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من
 شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
 ز اول روز که مخموری مستان باشد
 منم فتنه هزاران فتنه زادم
 بگو به جان مسافر ز رنج ها چونی
 مست گشتم ز ذوق دشنامش
 چمن جز عشق تو کاری ندارد
 دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی

 » بیشتر بخوانید...
 ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
 سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
 کی با ما؟
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
 آرزوی رفته
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 در کارگه کوزه گری کردم رای
 می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
 ای هدهد صبا به سبا می فرستمت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام
اشارتی که بکردی به سر به جای سلام
به حق آنک گشادی کمر که می نروم
که شد قمر کمرت را چو من کمینه غلام
به حق آنک نداند دل خیال اندیش
مثال های خیال مرا به وقت پیام
به حق آنک به فراش گفته ای که بروب
ز چند گنده بغل خانه را برای کرام
به حق آنک گزیدی دو لب که جام بگیر
بنوش جام رها کن حدیث پخته و خام
به حق آنک تو را دیدم و قلم افتاد
ز دست عشق نویسم به پیش تو ناکام
به حق آنک گمان های بد فرستی تو
به هدهدی که بخواهی که جان ببر زین دام
به حق حلقه رندان که باده می نوشند
به پیش خلق هویدا میان روز صیام
هزار شیشه شکستند و روزه شان نشکست
از آنک شیشه گر عشق ساخته ست آن جام
به ماه روزه جهودانه می مخور تو به شب
بیا به بزم محمد مدام نوش مدام
میان گفت بدم من که سست خندیدی
که ای سلیم دل آخر کشیده دار لگام
بگفتمش چو دهان مرا نمی دوزی
بدوز گوش کسی را که نیست یار تمام
به حق آنک حلال است خون من بر تو
که بر عدو سخنم را حرام دار حرام
خیال من ز ملاقات شمس تبریزی
هزار صورت بیند عجب پی اعلام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *