+ - x
 » از همین شاعر
 از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست
 خنب های لایزالی جوش باد
 به تن با ما به دل در مرغزاری
 سماع آمد هلا ای یار برجه
 ای عشق تو موزونتری یا باغ و سیبستان تو
 چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
 اگر زمین و فلک را پر از سلام کنیم
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
 عشق اکنون مهربانی می کند
 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری

 » بیشتر بخوانید...
 نه نیروی خودی را آزمودی
 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
 یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ
 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 بهار دیگر
 شرمندگی
 ماسک
 روزگاربی عشق!
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیار باده که اندر خمار خمارم
خدا گرفت مرا زان چنین گرفتارم
بیار جام شرابی که رشک خورشید است
به جان عشق که از غیر عشق بیزارم
بیار آنک اگر جان بخوانمش حیف است
بدان سبب که ز جان دردهای سر دارم
بیار آنک نگنجد در این دهان نامش
که می شکافد از او شقه های گفتارم
بیار آنک چو او نیست گولم و نادان
چو با ویم ملک گربزان و طرارم
بیار آنک دمی کز سرم شود خالی
سیاه و تیره شوم گوییا ز کفارم
بیار آنک رهاند از این بیار و میار
بیار زود و مگو دفع کز کجا آرم
بیار و بازرهان سقف آسمان ها را
شب دراز ز دود و فغان بسیارم
بیار آنک پس مرگ من هم از خاکم
به شکر و گفت درآرد مثال نجارم
بیار می که امین میم مثال قدح
که هر چه در شکمم رفت پاک بسپارم
نجار گفت پس مرگ کاشکی قومم
گشاده دیده بدندی ز ذوق اسرارم
به استخوان و به خونم نظر نکردندی
به روح شاه عزیزم اگر به تن خوارم
چه نردبان که تراشیده ام من نجار
به بام هفتم گردون رسید رفتارم
مسیح وار شدم من خرم بماند به زیر
نه در غم خرم و نی به گوش خروارم
بلیس وار ز آدم مبین تو آب و گلی
ببین که در پس گل صد هزار گلزارم
طلوع کرد از این لحم شمس تبریزی
که آفتابم و سر زین وحل برون آرم
غلط مشو چو وحل در رویم دیگربار
که برقرارم و زین روی پوش در عارم
به هر صبوح درآیم به کوری کوران
برای کور طلوع و غروب نگذارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *