+ - x
 » از همین شاعر
 ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
 دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کشد
 می دوید از هر طرف در جست و جو
 عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
 من از کی باک دارم خاصه که یار با من
 ای عاشقان ای عاشقان دیوانه ام کو سلسله
 طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
 امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم
 شکست نرخ شکر را بتم به روی ترش
 هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته

 » بیشتر بخوانید...
 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
 فرهنگ آئین رزاقی بداند
 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 شراب و خون
 فریاد زیر آب
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 مهربان
 ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر آن شده ست دلم کآتشی بگیرانم
که هر کی او نمرد پیش تو بمیرانم
کمان عشق بدرم که تا بداند عقل
که بی نظیرم و سلطان بی نظیرانم
که رفت در نظر تو که بی نظیر نشد
مقام گنج شده ست این نهاد ویرانم
من از کجا و مباهات سلطنت ز کجا
فقیر فقرم و افتاده فقیرانم
من آن کسم که تو نامم نهی نمی دانم
چو من اسیر توام پس امیر میرانم
جز از اسیری و میری مقام دیگر هست
چو من فنا شوم از هر دو کس نفیرانم
چو شب بیاید میر و اسیر محو شوند
اسیر هیچ نداند که از اسیرانم
به خواب شب گرو آمد امیری میران
چو عشق هیچ نخسبد ز عشق گیرانم
به آفتاب نگر پادشاه یک روزه ست
همی گدازد مه منیر کز وزیرانم
منم که پخته عشقم نه خام و خام طمع
خدای کرد خمیری از آن خمیرانم
خمیرکرده یزدان کجا بماند خام
خمیرمایه پذیرم نه از فطیرانم
فطیر چون کند او فاطرالسموات است
چو اختران سماوات از منیرانم
تو چند نام نهی خویش را خمش می باش
که کودکی است که گویی که من ز پیرانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *