+ - x
 » از همین شاعر
 تو جانا بی وصالش در چه کاری
 بهر شهوت جان خود را می دهی همچون ستور
 ای گل تو را اگر چه رخسار نازکست
 یا رب این بوی که امروز به ما می آید
 شد جادوی حرام و حق از جادوی بری
 گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم
 توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآیین
 بُتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد
 بخش ششم
 هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت ها در این منزل

 » بیشتر بخوانید...
 دوبیتی های هزارگی بخش یکم
 چو بلبل نالهٔ زاری نداری
 ترا با خرقه و عمامه کاری
 به كسانی كه می شناسم!
 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
 غم عشق تو از غمها نجاتست
 مگر، ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی
 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
 دری و فارسی
 معشوقه به رنگ روزگارست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در طریقت دو صد کمین دارم
لیک صد چشم خرده بین دارم
این نشان ها که بر رخم پیداست
دانک از شاه همنشین دارم
آن یکی گنج کز جهان بیش است
در دل و جان خود دفین دارم
ظلمت شک جای من بادا
گر از آن رو سر یقین دارم
من نهانی ز جبرئیل امین
جبرئیل دگر امین دارم
نقش چین مر مرا چه کار آید
چونک بر رخ ز عشق چین دارم
اسپ اقبال را ببرم پی
زانک بر پشت عشق زین دارم
پای دار است جان من در عشق
چونک پاهای آهنین دارم
از دمم بوی باغ می آید
کز درون باغ و یاسمین دارم
از فرح پایم از زمین دور است
چونک در لامکان زمین دارم
رو به تبریز شرح این بطلب
زانک من این ز شمس دین دارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *