+ - x
 » از همین شاعر
 ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته
 آن جا که چو تو نگار باشد
 قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
 مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو
 باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
 ابشر ثم ابشر یا متمن
 شیردلا صد هزار شیردلی کرده ای
 دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید
 کی باشد من با تو باده به گرو خورده
 ای خفته به یاد یار برخیز

 » بیشتر بخوانید...
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
 سیاهی هوش
 زعشق آتشین تو به سوز دیگرم امشب
 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
 گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود
 بی پناه بادبان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خیز تا فتنه ای برانگیزیم
یک زمان از زمانه بگریزیم
بر بساط نشاط بنشینیم
همه از پیش خویش برخیزیم
جز حریف ظریف نگزینیم
با کسان خسان نیامیزیم
غم بیهوده در جهان نخوریم
می آسوده در قدح ریزیم
ما گرفتار شادی و طربیم
نه گرفتار زهد و پرهیزیم
گر ستیزه کند فلک با ما
بر مرادش رویم و نستیزیم
چون نداریم هیچ دست آویز
چند با هر کسی درآویزیم
عیش باقی است شمس تبریزی
مست جاوید شاه تبریزیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *