+ - x
 » از همین شاعر
 آن دلبر من آمد بر من
 شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
 زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
 درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
 ببست خواب مرا جاودانه دلداری
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی
 در بگشا کآمد خامی دگر
 امیر حسن خندان کن چشم را
 با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا

 » بیشتر بخوانید...
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست
 حق با پدر بود
 پربار
 آن خانه...
 خودی را از وجود حق وجودی
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 لعل بدخشان
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 شعار خسته گی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اتیناکم اتیناکم فحیونا نحییکم
و لو لاکم و لقیاکم لما کنا بودایکم
دخلنا دارکم سکری فشکرا ربنا شکرا
ذکرتم عهدنا ذکرا و نادانا منادیکم
خرجنا من قری الوادی دخلنا القصر یا حادی
توافیتم بمیعادی و باح الراح ساقیکم
فاخف القصر لا تبدی و من یسلک لا تهدی
فانت الغوث و المجدی اذا ناجی مناجیکم
و تسقینا و تشفینا و مثل السر تخفینا
و هذا کله فضل فانا لا نکافیکم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *