+ - x
 » از همین شاعر
 بازآمد آستین فشانان
 ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او
 ای گشته دلت چو سنگ خاره
 جانا به غریبستان چندین به چه می مانی
 بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن
 چند بوسه وظیفه تعیین کن
 امروز بت خندان می بخش کند خنده
 چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری
 می آید سنجق بهاری
 می زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی

 » بیشتر بخوانید...
 من بی می ناب زیستن نتوانم
 سر گرفته است کار من امروز
 برهمن گفت برخیز از در غیر
 نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم
 آرزو
 کسی چه شکر کند دولت تمنا را
 در مدح بزرگان زمانه
 راضی به مرگ می كند این ریسمان مرا
 بهار و شاعر محبوس
 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون
بنوشت توقیعت خدا کاخرون السابقون
زرین شده طغرای او ز انا فتحناهای او
سر کرده صورت های او از بحر جان آبگون
آدم دگربار آمده بر تخت دین تکیه زده
در سجده شکر آمده سرهای نحن الصافون
رستم که باشد در جهان در پیش صف عاشقان
شبدیز می رانند خوش هر روز در دریای خون
هر سو دو صد ببریده سر در بحر خون زان کر و فر
رقصان و خندان چون شکر ز انا الیه راجعون
گر سایه عاشق فتد بر کوه سنگین برجهد
نه چرخ صدق ها زند تو منکری نک آزمون
بر کوه زد اشراق او بشنو تو چاقاچاق او
خود کوه مسکین که بود آن جا که شد موسی زبون
خود پیش موسی آسمان باشد کمینه نردبان
کو آسمان کو ریسمان کو جان کو دنیای دون
تن را تو مشتی کاه دان در زیر او دریای جان
گر چه ز بیرون ذره ای صد آفتابی از درون
خورشیدی و زرین طبق دیگ تو را پخته است حق
مطلوب بودی در سبق طالب شدستی تو کنون
او پار کشتی کاشته امسال برگ افراشته
سر از زمین برداشته بر خویش می خواند فسون
جان مست گشت از کاس او ای شاد کاس و طاس او
طاسی که بهر سجده اش شد طشت گردون سرنگون
ای شمس تبریز از کرم ای رشک فردوس و ارم
تا چنگ اندر من زدی در عشق گشتم ارغنون


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *