+ - x
 » از همین شاعر
 وقتت خوش ای حبیبی، بشنو بحق یاری
 امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم
 نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!
 مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
 چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری
 یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم
 ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
 تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
 سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی

 » بیشتر بخوانید...
 زمانه کار او را میبرد پیش
 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
 برهمن گفت برخیز از در غیر
 ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
 برخاستن
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 گمگشته
 مهتاب به نور دامن شب بشکافت
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون
بنوشت توقیعت خدا کاخرون السابقون
زرین شده طغرای او ز انا فتحناهای او
سر کرده صورت های او از بحر جان آبگون
آدم دگربار آمده بر تخت دین تکیه زده
در سجده شکر آمده سرهای نحن الصافون
رستم که باشد در جهان در پیش صف عاشقان
شبدیز می رانند خوش هر روز در دریای خون
هر سو دو صد ببریده سر در بحر خون زان کر و فر
رقصان و خندان چون شکر ز انا الیه راجعون
گر سایه عاشق فتد بر کوه سنگین برجهد
نه چرخ صدق ها زند تو منکری نک آزمون
بر کوه زد اشراق او بشنو تو چاقاچاق او
خود کوه مسکین که بود آن جا که شد موسی زبون
خود پیش موسی آسمان باشد کمینه نردبان
کو آسمان کو ریسمان کو جان کو دنیای دون
تن را تو مشتی کاه دان در زیر او دریای جان
گر چه ز بیرون ذره ای صد آفتابی از درون
خورشیدی و زرین طبق دیگ تو را پخته است حق
مطلوب بودی در سبق طالب شدستی تو کنون
او پار کشتی کاشته امسال برگ افراشته
سر از زمین برداشته بر خویش می خواند فسون
جان مست گشت از کاس او ای شاد کاس و طاس او
طاسی که بهر سجده اش شد طشت گردون سرنگون
ای شمس تبریز از کرم ای رشک فردوس و ارم
تا چنگ اندر من زدی در عشق گشتم ارغنون


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *