+ - x
 » از همین شاعر
 شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی
 چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
 رو که به مهمان تو می نروم ای اخی
 ز لقمه ای که بشد دیده تو را پرده
 در هوایت بی قرارم روز و شب
 به حق و حرمت آنک همگان را جانی
 ای عاشقان ای عاشقان دیوانه ام کو سلسله
 عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
 رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار
 سفره کهنه کجا درخور نان تو بود

 » بیشتر بخوانید...
 در فاصله ی دردناک آب، میان قاره ها
 نی شعر مانده نی كشش گونۀ گُلی
 باز کجا ساز سفر می کنی
 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
 یک روز ز بند عالم آزاد نیم
 قومی متفکرند اندر ره دین
 ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما
 مشاعره
 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بس که از آواز دش وامانده ام زین راه من
وی بس که از آواز قش گم کرده ام خرگاه من
کی وارهانی زین قشم کی وارهانی زین دشم
تا دررسم در دولتت در ماه و خرمنگاه من
هر چند شادم در سفر در دشت و در کوه و کمر
در عشقت ای خورشیدفر در گاه و در بی گاه من
لیکن گشاد راه کو دیدار و داد شاه کو
خاصه مرا که سوختم در آرزوی شاه من
تا کی خبرهای شما واجویم از باد صبا
تا کی خیال ماهتان جویم در آب چاه من
چون باغ صد ره سوختم باز از بهار آموختم
در هر دو حالت والهم در صنعت الله من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *