+ - x
 » از همین شاعر
 میان باغ گل سرخ های و هو دارد
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی
 بیا تا عاشقی از سر بگیریم
 عید بر عاشقان مبارک باد
 عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری
 ما شاخ گلیم نی گیاهیم
 عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
 ای کرده میان سینه غارت
 تا به جان مست عشق آن یارم
 دلی دارم که گرد غم نگردد

 » بیشتر بخوانید...
 بیا مرا بتراش ای تنم بدستانت
 ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
 ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 ملت من
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 نیایش
 تا که رفتی از برم حتی جهانم گریه کرد

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من
وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من
واله و شیدا دل من بی سر و بی پا دل من
وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من
بیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل من
ساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من
سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو
آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من
گه چو کباب این دل من پر شده بویش به جهان
گه چو رباب این دل من کرده علالا دل من
زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنون
بر که قاف است کنون در پی عنقا دل من
طفل دلم می نخورد شیر از این دایه شب
سینه سیه یافت مگر دایه شب را دل من
صخره موسی گر از او چشمه روان گشت چو جو
جوی روان حکمت حق صخره و خارا دل من
عیسی مریم به فلک رفت و فروماند خرش
من به زمین ماندم و شد جانب بالا دل من
بس کن کاین گفت زبان هست حجاب دل و جان
کاش نبودی ز زبان واقف و دانا دل من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *