+ - x
 » از همین شاعر
 آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده
 مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم
 مقام ناز نداری برو تو ناز مکن
 به صورت یار من چون خشمگین شد
 جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
 خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
 آه در آن شمع منور چه بود
 به کوی دل فرورفتم زمانی
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم

 » بیشتر بخوانید...
 روشنی طلعت تو ماه ندارد
 عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
 بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 شعور سبز
 نپنداری که مرد امتحان مرد
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 امروز دیدمت که تو در خانهء منی
 پرچو شدم
 بگذر

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من
وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من
واله و شیدا دل من بی سر و بی پا دل من
وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من
بیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل من
ساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من
سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو
آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من
گه چو کباب این دل من پر شده بویش به جهان
گه چو رباب این دل من کرده علالا دل من
زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنون
بر که قاف است کنون در پی عنقا دل من
طفل دلم می نخورد شیر از این دایه شب
سینه سیه یافت مگر دایه شب را دل من
صخره موسی گر از او چشمه روان گشت چو جو
جوی روان حکمت حق صخره و خارا دل من
عیسی مریم به فلک رفت و فروماند خرش
من به زمین ماندم و شد جانب بالا دل من
بس کن کاین گفت زبان هست حجاب دل و جان
کاش نبودی ز زبان واقف و دانا دل من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *