+ - x
 » از همین شاعر
 بیا کز غیر تو بیزار گشتم
 باز بهار می کشد زندگی از بهار من
 روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو *
 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری
 یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی
 از قصه حال ما نپرسی
 چه نزدیک است جان تو به جانم
 ز اول روز که مخموری مستان باشد
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

 » بیشتر بخوانید...
 اسیر
 رشته کار بدست من بيکار ه بود
 امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
 عشق عمومی
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
 من چنینم او چنان اما چنینی همچنان
 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
بیش فلک نمی کشد درد مرا و نی زمین
این دل من چه پرغم است وان دل تو چه فارغ است
آن رخ تو چو خوب چین وین رخ من پر است چین
تا که بسوزد این جهان چند بسوزد این دلم
چند بود بتا چنان چند گهی بود چنین
سر هزارساله را مستم و فاش می کنم
خواه ببند دیده را خواه گشا و خوش ببین
شور مرا چو دید مه آمد سوی من ز ره
گفت مده ز من نشان یار توایم و همنشین
خیره بماند جان من در رخ او دمی و گفت
ای صنم خوش خوشین ای بت آب و آتشین
ای رخ جان فزای او بهر خدا همان همان
مطرب دلربای من بهر خدا همین همین
عشق تو را چو مفرشم آب بزن بر آتشم
ای مه غیب آن جهان در تبریز شمس دین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *