+ - x
 » از همین شاعر
 شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
 آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
 که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
 ترش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدستم
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
 خدایا رحمت خود را به من ده
 بیا با هم سخن از جان بگوییم
 بربند دهان از نان کمد شکر روزه
 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
 آوازه جمالت از جان خود شنیدیم

 » بیشتر بخوانید...
 گنجشک های حوالی این شهر
 پای مرا دوباره سگ هار می خورد
 ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی
 ای که در کوی خرابات مقامی داری
 بازی
 اشتباه باور
 وه چه شادم که تو یارم شده ای
 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
 پایم از عشق تو در سنگ آمدست
 دلی که غیب نمای است و جام جم دارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
بیش فلک نمی کشد درد مرا و نی زمین
این دل من چه پرغم است وان دل تو چه فارغ است
آن رخ تو چو خوب چین وین رخ من پر است چین
تا که بسوزد این جهان چند بسوزد این دلم
چند بود بتا چنان چند گهی بود چنین
سر هزارساله را مستم و فاش می کنم
خواه ببند دیده را خواه گشا و خوش ببین
شور مرا چو دید مه آمد سوی من ز ره
گفت مده ز من نشان یار توایم و همنشین
خیره بماند جان من در رخ او دمی و گفت
ای صنم خوش خوشین ای بت آب و آتشین
ای رخ جان فزای او بهر خدا همان همان
مطرب دلربای من بهر خدا همین همین
عشق تو را چو مفرشم آب بزن بر آتشم
ای مه غیب آن جهان در تبریز شمس دین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *