+ - x
 » از همین شاعر
 کسی کو را بود در طبع سستی
 ای روز مبارک و خجسته
 سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
 منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین
 آه کان طوطی دل بی شکرستان چه کند
 زهی لواء و علم لا اله الا الله
 می نروم هیچ از این خانه من
 ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 بویی ز گردون می رسد با پرسش و دلداریی

 » بیشتر بخوانید...
 ای که مهجوری عشاق روا می داری
 پس از سکوت بلند
 گر چه با اینهمه خوبی سر و کار تو نبود
 انسان نامریی
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
 از دیده خون دل همه بر روی ما رود
 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
 صبح است ز خرمی جهان می خندد
 مادرم رفته است پیر شود پدرم اندكی جوان مانده ست
 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
بیش فلک نمی کشد درد مرا و نی زمین
این دل من چه پرغم است وان دل تو چه فارغ است
آن رخ تو چو خوب چین وین رخ من پر است چین
تا که بسوزد این جهان چند بسوزد این دلم
چند بود بتا چنان چند گهی بود چنین
سر هزارساله را مستم و فاش می کنم
خواه ببند دیده را خواه گشا و خوش ببین
شور مرا چو دید مه آمد سوی من ز ره
گفت مده ز من نشان یار توایم و همنشین
خیره بماند جان من در رخ او دمی و گفت
ای صنم خوش خوشین ای بت آب و آتشین
ای رخ جان فزای او بهر خدا همان همان
مطرب دلربای من بهر خدا همین همین
عشق تو را چو مفرشم آب بزن بر آتشم
ای مه غیب آن جهان در تبریز شمس دین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *