+ - x
 » از همین شاعر
 ز جام ساقی باقی چو خورده ای تو دلا
 مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار
 آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
 آدمیی، آدمیی، آدمی
 بیامدیم دگربار چون نسیم بهار
 در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
 آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
 چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را
 گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش
 آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

 » بیشتر بخوانید...
 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا
 گلهای اطلسی
 شوق غزل جوشی
 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
 تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
بیش فلک نمی کشد درد مرا و نی زمین
این دل من چه پرغم است وان دل تو چه فارغ است
آن رخ تو چو خوب چین وین رخ من پر است چین
تا که بسوزد این جهان چند بسوزد این دلم
چند بود بتا چنان چند گهی بود چنین
سر هزارساله را مستم و فاش می کنم
خواه ببند دیده را خواه گشا و خوش ببین
شور مرا چو دید مه آمد سوی من ز ره
گفت مده ز من نشان یار توایم و همنشین
خیره بماند جان من در رخ او دمی و گفت
ای صنم خوش خوشین ای بت آب و آتشین
ای رخ جان فزای او بهر خدا همان همان
مطرب دلربای من بهر خدا همین همین
عشق تو را چو مفرشم آب بزن بر آتشم
ای مه غیب آن جهان در تبریز شمس دین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *