+ - x
 » از همین شاعر
 آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش
 چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند
 مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
 یا ساقی الحی اسمع سالی
 خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستی
 در میان عاشقان عاقل مبا
 امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می رسد
 این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
 دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم
 در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی

 » بیشتر بخوانید...
 اگر به پای تو بستند زنگ، رقصیدی
 خدا را کم نشین با خرقه پوشان
 اگر پندی ز درویشی پذیری
 ویلن نواز ناز
 در انتحار لحظه ها
 چکامه های آزادی
 نشد از پرده تنها حق رخ تابیدنم پنهان
 تا دل به چين کاکل يار آشيانه ساخت
 زنده گی عشق من است
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین
نغنغه دگر بزن پرده تازه برگزین
مطرب روح من تویی کشتی نوح من تویی
فتح و فتوح من تویی یار قدیم و اولین
ای ز تو شاد جان من بی تو مباد جان من
دل به تو داد جان من با غم توست همنشین
تلخ بود غم بشر وین غم عشق چون شکر
این غم عشق را دگر بیش به چشم غم مبین
چون غم عشق ز اندرون یک نفسی رود برون
خانه چو گور می شود خانگیان همه حزین
سرمه ماست گرد تو راحت ماست درد تو
کیست حریف و مرد تو ای شه مردآفرین
تا که تو را شناختم همچو نمک گداختم
شکم و شک فنا شود چون برسد بر یقین
من شبم از سیه دلی تو مه خوب و مفضلی
ظلمت شب عدم شود در رخ ماه راه بین
عشق ز توست همچو جان عقل ز توست لوح خوان
کان و مکان قراضه جو بحر ز توست دانه چین
مست تو بوالفضول شد وز دو جهان ملول شد
عشق تو را رسول شد او است نکال هر زمین
در تبریز شمس دین دارد مطلعی دگر
نیست ز مشرق او مبین نیست به مغرب او دفین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *