+ - x
 » از همین شاعر
 اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند
 ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر
 دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو
 گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
 بی گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری
 معده را پر کرده ای دوش از خمیر و از فطیر
 ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
 یا مخجل البدر اشرقنا بلالا
 می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا
 اول نظر ار چه سرسری بود

 » بیشتر بخوانید...
 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
  نشود فاش کسی
 مقام شوق بی صدق و یقین نیست
 ای ستاره ها
 فصل وصل
 شب همچنان سیاه
 آشپزخانه
 این بار بمان كه شب درازی بكند
 عارف به دل ذره جهان می بیند
 رخت مه را رخ و فرزین نهادست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین
نغنغه دگر بزن پرده تازه برگزین
مطرب روح من تویی کشتی نوح من تویی
فتح و فتوح من تویی یار قدیم و اولین
ای ز تو شاد جان من بی تو مباد جان من
دل به تو داد جان من با غم توست همنشین
تلخ بود غم بشر وین غم عشق چون شکر
این غم عشق را دگر بیش به چشم غم مبین
چون غم عشق ز اندرون یک نفسی رود برون
خانه چو گور می شود خانگیان همه حزین
سرمه ماست گرد تو راحت ماست درد تو
کیست حریف و مرد تو ای شه مردآفرین
تا که تو را شناختم همچو نمک گداختم
شکم و شک فنا شود چون برسد بر یقین
من شبم از سیه دلی تو مه خوب و مفضلی
ظلمت شب عدم شود در رخ ماه راه بین
عشق ز توست همچو جان عقل ز توست لوح خوان
کان و مکان قراضه جو بحر ز توست دانه چین
مست تو بوالفضول شد وز دو جهان ملول شد
عشق تو را رسول شد او است نکال هر زمین
در تبریز شمس دین دارد مطلعی دگر
نیست ز مشرق او مبین نیست به مغرب او دفین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *