+ - x
 » از همین شاعر
 ترش ترش بنشستی بهانه دربستی
 سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود
 چهل و یکم
 قصد سرم داری خنجر بمشت
 خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
 تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
 عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند
 کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست
 هر سینه که سیمبر ندارد
 پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست

 » بیشتر بخوانید...
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 بازی
 مهتاب بارانک
 هرچه سیبی که داده بود خدا
 بیا تا نرد را شاهانه بازیم
 بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
 این طرف و آن طرف
 پاییز
 پلان ها و فلان ها
 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین
نغنغه دگر بزن پرده تازه برگزین
مطرب روح من تویی کشتی نوح من تویی
فتح و فتوح من تویی یار قدیم و اولین
ای ز تو شاد جان من بی تو مباد جان من
دل به تو داد جان من با غم توست همنشین
تلخ بود غم بشر وین غم عشق چون شکر
این غم عشق را دگر بیش به چشم غم مبین
چون غم عشق ز اندرون یک نفسی رود برون
خانه چو گور می شود خانگیان همه حزین
سرمه ماست گرد تو راحت ماست درد تو
کیست حریف و مرد تو ای شه مردآفرین
تا که تو را شناختم همچو نمک گداختم
شکم و شک فنا شود چون برسد بر یقین
من شبم از سیه دلی تو مه خوب و مفضلی
ظلمت شب عدم شود در رخ ماه راه بین
عشق ز توست همچو جان عقل ز توست لوح خوان
کان و مکان قراضه جو بحر ز توست دانه چین
مست تو بوالفضول شد وز دو جهان ملول شد
عشق تو را رسول شد او است نکال هر زمین
در تبریز شمس دین دارد مطلعی دگر
نیست ز مشرق او مبین نیست به مغرب او دفین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *