+ - x
 » از همین شاعر
 خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد
 شد ز غمت خانه سودا دلم
 هر نکته که از زهر اجل تلختر آید
 ایها النور فی الفاد تعال
 گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی
 تمام اوست که فانی شدست آثارش
 ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا
 پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای
 عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد
 ای سر مردان برگو برگو

 » بیشتر بخوانید...
 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
 در خرابات مغان نور خدا می بینم
 تبر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا چه خیال بسته ای ای بت بدگمان من
تا چو خیال گشته ام ای قمر چو جان من
از پس مرگ من اگر دیده شود خیال تو
زود روان روان شود در پی تو روان من
بنده ام آن جمال را تا چه کنم کمال را
بس بودم کمال تو آن تو است آن من
جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرم
زانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من
چشم مرا نگارگر ساخت به سوی آن قمر
تا جز ماه ننگرد زهره آسمان من
چون نگرم به غیر تو ای به دو دیده سیر تو
خاصه که در دو دیده شد نور تو پاسبان من
من چو که بی نشان شدم چون قمر جهان شدم
دیده بود مگر کسی در رخ تو نشان من
شاد شده زمان ها از عجب زمانه ای
صاف شده مکان ها زان مه بی مکان من
از تبریز شمس دین تا که فشاند آستین
خشک نشد ز اشک و خون یک نفس آستان من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *