+ - x
 » از همین شاعر
 عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
 از آن باده ندانم چون فنایم
 نتانی آمدن این راه با من
 یا ساقی اسقنی براح
 من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم
 با چنین رفتن به منزل کی رسی
 مطربا این پرده زن، کان یار ما مست آمدست
 وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
 به حسن تو نباشد یار دیگر
 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای

 » بیشتر بخوانید...
 در نشيب از بهر سير خويش تنها ميروم
 هرگز نشد که فلسفه ها راحتم کنند
 غزل بزرگ
 کم کمکی
 هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود
 معنی طاهاست صورت بای بسم الله را
 نه هرکس خود گرد هم خودگداز است
 دمی با حافظ
 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
 بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند (پیر هرات)

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا چه خیال بسته ای ای بت بدگمان من
تا چو خیال گشته ام ای قمر چو جان من
از پس مرگ من اگر دیده شود خیال تو
زود روان روان شود در پی تو روان من
بنده ام آن جمال را تا چه کنم کمال را
بس بودم کمال تو آن تو است آن من
جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرم
زانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من
چشم مرا نگارگر ساخت به سوی آن قمر
تا جز ماه ننگرد زهره آسمان من
چون نگرم به غیر تو ای به دو دیده سیر تو
خاصه که در دو دیده شد نور تو پاسبان من
من چو که بی نشان شدم چون قمر جهان شدم
دیده بود مگر کسی در رخ تو نشان من
شاد شده زمان ها از عجب زمانه ای
صاف شده مکان ها زان مه بی مکان من
از تبریز شمس دین تا که فشاند آستین
خشک نشد ز اشک و خون یک نفس آستان من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *