+ - x
 » از همین شاعر
 بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
 ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد
 امشب از چشم و مغز خواب گریخت
 ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
 برنشین ای عزم و منشین ای امید
 چون خانه روی ز خانه ما
 صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
 می گریزد از ما و ما قوامش داریم
 به برج دل رسیدی بیست این جا
 آن وعده که کرده ای مرا کو

 » بیشتر بخوانید...
 شبانه
 قرن ما
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت
 صلح کل
 شکفته ام به تماشای چشم شهلائی
 میلاد
 خزان دوباره نرفت
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا چه خیال بسته ای ای بت بدگمان من
تا چو خیال گشته ام ای قمر چو جان من
از پس مرگ من اگر دیده شود خیال تو
زود روان روان شود در پی تو روان من
بنده ام آن جمال را تا چه کنم کمال را
بس بودم کمال تو آن تو است آن من
جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرم
زانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من
چشم مرا نگارگر ساخت به سوی آن قمر
تا جز ماه ننگرد زهره آسمان من
چون نگرم به غیر تو ای به دو دیده سیر تو
خاصه که در دو دیده شد نور تو پاسبان من
من چو که بی نشان شدم چون قمر جهان شدم
دیده بود مگر کسی در رخ تو نشان من
شاد شده زمان ها از عجب زمانه ای
صاف شده مکان ها زان مه بی مکان من
از تبریز شمس دین تا که فشاند آستین
خشک نشد ز اشک و خون یک نفس آستان من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *