+ - x
 » از همین شاعر
 در میان جان نشین کامروز جان دیگری
 بیا کامروز شه را ما شکاریم
 سی و نهم
 هر جور کز تو آید بر خود نهم غرامت
 همچو گل سرخ بر و دست دست
 مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
 بگو دلرا که گرد غم نگردد
 در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
 ز جام ساقی باقی چو خورده ای تو دلا
 اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند

 » بیشتر بخوانید...
 اجاق سرد انزوا
 همچو سر روان جريده برو
 اینجا دلی ز آینه محروم شد، رفیق
 مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
 با ارغنون شکسته
 مختار من
 بارون
 به خوابیدگان
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 اگر به باده مشکین دلم کشد شاید

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان
نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
دل من می نیارامد که من با دل بیارامم
بباید کرد ترک دل نباید خصم شد با جان
زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادان
سر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان
زهی سر دل عاشق قضای سر شده او را
خنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان
اگر جانباز و عیاری وگر در خون خود یاری
پس گردن چه می خاری چه می ترسی چو ترسایان
اگر مجنون زنجیری سر زنجیر می گیری
وگر از شیر زادستی چپی چون گربه در انبان
مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشب
جگر در سیخ کش ای دل کبابی کن پی مهمان
کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب
که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان
ربابی چشم بربسته رباب و زخمه بر دسته
کمانچه رانده آهسته مرا از خواب او افغان
کشاکش هاست در جانم کشنده کیست می دانم
دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان
به هر روزم جنون آرد دگر بازی برون آرد
که من بازیچه اویم ز بازی های او حیران
چو جامم گه بگرداند چو ساغر گه بریزد خون
چو خمرم گه بجوشاند چو مستم گه کند ویران
گهی صرفم بنوشاند چو چنگم درخروشاند
به شامم می بپوشاند به صبحم می کند یقظان
گر این از شمس تبریز است زهی بنده نوازی ها
وگر از دور گردون است زهی دور و زهی دوران


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *