+ - x
 » از همین شاعر
 خیز تا فتنه ای برانگیزیم
 شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود
 ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
 ای خواب به جان تو زحمت ببری امشب
 زنهار مرا مگو که پیرم
 هر کی بالاست مر او را چه غمست
 یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 تعال یا مدد العیش و السرور تعال
 ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم

 » بیشتر بخوانید...
 قلزم تلاوت
 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
 زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
 آه! ای پیک دل انگیز بهار
 باز کجا ساز سفر می کنی
 كوچۀ بن بستی ام آخر كه از من بگذرد؟
 این كوه هم صدای مرا بی طنین گذاشت
 مهمان
 حیف نیست ؟

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان
نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
دل من می نیارامد که من با دل بیارامم
بباید کرد ترک دل نباید خصم شد با جان
زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادان
سر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان
زهی سر دل عاشق قضای سر شده او را
خنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان
اگر جانباز و عیاری وگر در خون خود یاری
پس گردن چه می خاری چه می ترسی چو ترسایان
اگر مجنون زنجیری سر زنجیر می گیری
وگر از شیر زادستی چپی چون گربه در انبان
مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشب
جگر در سیخ کش ای دل کبابی کن پی مهمان
کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب
که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان
ربابی چشم بربسته رباب و زخمه بر دسته
کمانچه رانده آهسته مرا از خواب او افغان
کشاکش هاست در جانم کشنده کیست می دانم
دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان
به هر روزم جنون آرد دگر بازی برون آرد
که من بازیچه اویم ز بازی های او حیران
چو جامم گه بگرداند چو ساغر گه بریزد خون
چو خمرم گه بجوشاند چو مستم گه کند ویران
گهی صرفم بنوشاند چو چنگم درخروشاند
به شامم می بپوشاند به صبحم می کند یقظان
گر این از شمس تبریز است زهی بنده نوازی ها
وگر از دور گردون است زهی دور و زهی دوران


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *