+ - x
 » از همین شاعر
 کرانی ندارد بیابان ما
 بشنو از دل نکته های بی سخن
 ز خاک من اگر گندم برآید
 بیستم
 ای فصل با باران ما بر ریز بر یاران ما
 عشق تو مست و کف زنانم کرد
 ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه
 یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش
 اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی
 مانده شده ست گوش من از پی انتظار آن

 » بیشتر بخوانید...
 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
 مادر مرا نبخش
 شب است ساقی! ساغرت کو؟
 گهواره
 یا مبسما یحاکی درجا من اللالی
 حضور ناب
 بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم
 شوهرم قریه دار کوچه ماست
 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
 مرگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای قاعده مستان در همدگر افتادن
استیزه گری کردن در شور و شر افتادن
عاشق بتر از مست است عاشق هم از آن دست است
گویم که چه باشد عشق در کان زر افتادن
زر خود چه بود عاشق سلطان سلاطین است
ایمن شدن از مردن وز تاج سر افتادن
درویش به دلق اندر و اندر بغلش گوهر
او ننگ چرا دارد از در به در افتادن
مست آمد دوش آن مه افکنده کمر در ره
آگه نبد از مستی او از کمر افتادن
گفتم که دلا برجه می بر کف جان برنه
کافتاد چنین وقتی وقت است درافتادن
با بلبل بستانی همدست شدن دستی
با طوطی روحانی اندر شکر افتادن
من بی دل و دل داده در راه تو افتاده
والله که نمی دانم جای دگر افتادن
گر جام تو بشکستم مستم صنما مستم
مستم مهل از دستم و اندر خطر افتادن
این قاعده نوزاد است وین رسم نو افتاده ست
شیشه شکنی کردن در شیشه گر افتادن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *