+ - x
 » از همین شاعر
 به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید
 ای خدا از عاشقان خشنود باد
 علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
 بر شکرت جمع مگس ها چراست
 عاقبت ای جان فزا نشکیفتم
 من بسازم ولیک کی شاید
 امروز بحمدالله از دی بترست این دل
 ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد
 بدار دست ز ریشم که باده ای خوردم
 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را

 » بیشتر بخوانید...
 فرقی نمانده روز غم و شام عید را
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
 هرکس که به ازدواج پابند شود
 من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
 کم کمکی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
صد جان به عوض بستان وان شیوه تو با ما کن
عیسی چو تویی ما را همکاسه مریم کن
طنبور دل ما را هم ناله سرنا کن
دستی بنه ای چنگی بر نبض چنین پیری
وان خون دل زر را در ساغر صهبا کن
جمعیت رندان را بر شاهد نقدی زن
ور زهد سخن گوید تو وعده به فردا کن
دیوانه و مستی را خواهی که بشورانی
زنجیر خودم بنما وز دور تماشا کن
دیدم ز تو من نقشی بر کالبدی بسته
جان گفت علی الله گو دل گفت علالا کن
زان روز من مسکین بی عقل شدم بی دین
زان زلف خوش مشکین ما را تو چلیپا کن
زنار ببند ای دل در دیر بکن منزل
زان راهب پرحاصل یک بوسه تقاضا کن
در چهره مخدومی شمس الحق تبریزی
گر رغبت ما بینی این قصه غرا کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *