+ - x
 » از همین شاعر
 اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
 افندس مسین کاغا یومیندن
 سپیده دم بدمید و سپیده می ساید
 مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین
 بار دیگر یار ما هنباز کرد
 بیا کامروز گرد یار گردیم
 سگ ار چه بی فغان و شر نباشد
 شده ام سپند حسنت وطنم میان آتش
 مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند
 ماه دیدم شد مرا سودای چرخ

 » بیشتر بخوانید...
 روزم به هجر تو بصفت چون شب آمده است
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 هر که دارد هوس راه عدم بسم الله
 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
 حریق سرد
 چون عهده نمی شود کسی فردا را
 از چه آهوان تست نشهٔ رميدنها
 ما ز یاران چشم یاری داشتیم
 سرود ابراهیم در آتش
 ترا نومیدی از طفلان روا نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
صد جان به عوض بستان وان شیوه تو با ما کن
عیسی چو تویی ما را همکاسه مریم کن
طنبور دل ما را هم ناله سرنا کن
دستی بنه ای چنگی بر نبض چنین پیری
وان خون دل زر را در ساغر صهبا کن
جمعیت رندان را بر شاهد نقدی زن
ور زهد سخن گوید تو وعده به فردا کن
دیوانه و مستی را خواهی که بشورانی
زنجیر خودم بنما وز دور تماشا کن
دیدم ز تو من نقشی بر کالبدی بسته
جان گفت علی الله گو دل گفت علالا کن
زان روز من مسکین بی عقل شدم بی دین
زان زلف خوش مشکین ما را تو چلیپا کن
زنار ببند ای دل در دیر بکن منزل
زان راهب پرحاصل یک بوسه تقاضا کن
در چهره مخدومی شمس الحق تبریزی
گر رغبت ما بینی این قصه غرا کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *