+ - x
 » از همین شاعر
 صد هزاران همچو ما غرقه در این دریای دل
 خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
 ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانه ای
 عاشقانی که باخبر میرند
 بدار دست ز ریشم که باده ای خوردم
 ما مست شدیم و دل جدا شد
 سلب العشق فادی، حصل الیوم مرادی
 بتا گر مرا تو ببینی ندانی
 مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
 هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم

 » بیشتر بخوانید...
 دوبیتی های هزارگی بخش یکم
 ای روزگار! نگذری از آبروی من
 ای شاخ گل
 در سوگ استاد شکوری
 ز چشمی که چون چشمه آرزو
 گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
 مگو با من خدای ما چنین کرد
 چو از دل عشق رفت آزار آید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
صد جان به عوض بستان وان شیوه تو با ما کن
عیسی چو تویی ما را همکاسه مریم کن
طنبور دل ما را هم ناله سرنا کن
دستی بنه ای چنگی بر نبض چنین پیری
وان خون دل زر را در ساغر صهبا کن
جمعیت رندان را بر شاهد نقدی زن
ور زهد سخن گوید تو وعده به فردا کن
دیوانه و مستی را خواهی که بشورانی
زنجیر خودم بنما وز دور تماشا کن
دیدم ز تو من نقشی بر کالبدی بسته
جان گفت علی الله گو دل گفت علالا کن
زان روز من مسکین بی عقل شدم بی دین
زان زلف خوش مشکین ما را تو چلیپا کن
زنار ببند ای دل در دیر بکن منزل
زان راهب پرحاصل یک بوسه تقاضا کن
در چهره مخدومی شمس الحق تبریزی
گر رغبت ما بینی این قصه غرا کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *