+ - x
 » از همین شاعر
 ز بامداد دلم می جهد به سودایی
 دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم
 چشم بگشا جان ها بین از بدن بگریخته
 به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
 ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی
 آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید
 دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
 چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ
 من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان
 چند اندر میان غوغایی

 » بیشتر بخوانید...
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 گُلِ شگفتۀ من از بهشت، رانده شده
 حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی
 مساحت رنج
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین
یا رب چه سبک روحی بر چشم و سرم بنشین
ای تاج هنرمندی معراج خردمندی
تعریف چه می باید چون جمله تویی تعیین
هر ذره که می جنبد هر برگ که می خنبد
بی کام و زبان گفتی در گوش فلک بنشین
جان همه جانا ای دولت مولانا
جان را برهانیدی از ناز فلان الدین
از نفخ تو می روید پر ملاء الاعلی
وز شرق تو می تفسد پشت فلک عنین
از عشق جهان سوزت وز شوق جگردوزت
بی هیچ دعاگویی عالم شده پرآمین
ناگاه سحرگاهی بی رخنه و بیراهی
آورد طبیب جان یک خمره پرافسنتین
تا این تن بیمارم وین کشته دل زارم
زنده شد و چابک شد برداشت سر از بالین
گفتم که ملیحی تو مانا که مسیحی تو
شاد آمدی ای سلطان ای چاره هر مسکین
پیغامبر بیماران نافعتری از باران
در خمره چه داری گفت داروی دل غمگین
حرز دل یعقوبم سرچشمه ایوبم
هم چستم و هم خوبم هم خسرو و هم شیرین
گفتم که چنان دریا در خمره کجا گنجد
گفتا که چه دانی تو این شیوه و این آیین
کی داند چون آخر استادی بی چون را
گنجاند در سجین او عالم علیین
یوسف به بن چاهی بر هفت فلک ناظر
و اندر شکم ماهی یونس زبر پروین
گر فوقی وگر پستی هستی طلب و مستی
نی بر زبرین وقف است این بخت نه بر زیرین
خامش که نمی گنجد این حصه در این قصه
رو چشم به بالا کن روی چو مهش می بین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *