+ - x
 » از همین شاعر
 سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
 انجیرفروش را چه بهتر
 علی اهل نجد الثنا و سلام
 سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
 به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
 رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب
 می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
 گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
 بگردان ساقیا آن جام دیگر
 گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش

 » بیشتر بخوانید...
 رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
 همسایه
 تبسم
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم
 نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
 غزل ز پردۀ گل ميتوان رساله ء بلبل
 تب و تابی که باشد جاودانه
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
 ز چشمی که چون چشمه آرزو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
وی حرص تو افزوده رو کم ترکوا برخوان
از اسپک و از زینک پربادک و پرکینک
وز غصه بیالوده رو کم ترکوا برخوان
در روده و سرگینی باد هوس و کینی
ای غافل آلوده رو کم ترکوا برخوان
ای شیخ پر از دعوی وی صورت بی معنی
نابوده و بنموده رو کم ترکوا برخوان
منگر که شه و میری بنگر که همی میری
در زیر یکی توده رو کم ترکوا برخوان
آن نازک و آن مشتک آن ما و من زشتک
پوسیده و فرسوده رو کم ترکوا برخوان
رخ بر رخ زیبایان کم نه بنگر پایان
رخسار تو فرسوده رو کم ترکوا برخوان
گر باغ و سرا داری با مرگ چه پا داری
در گور گل اندوده رو کم ترکوا برخوان
رفتند جهان داران خون خواره و عیاران
بر خلق نبخشوده رو کم ترکوا برخوان
تابوت کسان دیده وز دور بخندیده
وان چشم تو نگشوده رو کم ترکوا برخوان
بس کن ز سخن گویی از گفت چه می جویی
ای بادبپیموده رو کم ترکوا برخوان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *