+ - x
 » از همین شاعر
 به حق چشم خمار لطیف تابانت
 یکی لحظه از او دوری نباید
 ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
 ندا رسید به جان ها ز خسرو منصور
 ای همه منزل شده از تو ره بی رهه
 چند روی بی خبر آخر بنگر به بام
 رو رو که نه ای عاشق ای زلفک و ای خالک
 قصد سرم داری خنجر بمشت
 نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد
 ما صحبت همدگر گزینیم

 » بیشتر بخوانید...
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 گلوی قلمم
 دو شاخه سیب نه؛ سنگ است حاصلِ این­باغ
 به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
 در چشمت گوزنی بیتاب است
 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
 عيش و طرب خوشست و يا درد و غم خوشست؟
 می وزد باد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دانی که کجا جویی ما را به گه جستن
در گردش چشم او آن نرگس آبستن
در دل چو خیال او تابد ز جمال او
دل بند بدراند او را نتوان بستن
طفل دل پرسودا آغاز کند غوغا
پستان کریم او آغاز کند جستن
دل ز آتش عشق او آموخت سبک روحی
از سینه بپریدن هر ساعت برجستن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *