+ - x
 » از همین شاعر
 هذا سیدی، هذا سندی
 در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من
 گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
 حرام گشت از این پس فغان و غمخواری
 برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای
 به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
 خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
 آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی
 آن را که به لطف سر بخاری
 آب حیوان باید مر روح فزایی را

 » بیشتر بخوانید...
 آن روز دور نیست
 لعل بدخشان
 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
 شب
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 سیگار
 پیچ در پیچ
 طرز خوبان
 لبی تا در لبانت می گذارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد بهار جان ها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ
ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر
ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ
چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی
از پا و سر بریدی بی پا و سر به رقص آ
تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی
گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ
از عشق تاجداران در چرخ او چو باران
آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ
ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته
رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ
در دست جام باده آمد بتم پیاده
گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ
پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد
یوسف ز چاه آمد ای بی هنر به رقص آ
تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد
هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ
کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی
کای بی خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ
طاووس ما درآید وان رنگ ها برآید
با مرغ جان سراید بی بال و پر به رقص آ
کور و کران عالم دید از مسیح مرهم
گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ
مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است
اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *