+ - x
 » از همین شاعر
 دل آمد و دی به گوش جان گفت
 ای خدا از عاشقان خشنود باد
 اگر مر تو را صلح آهنگ نیست
 در کوی کی می گردی ای خواجه چه می خواهی
 در دل و جان خانه کردی عاقبت
 درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
 ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری
 عشقا تو را قاضی برم کاشکستیم همچون صنم
 بیامدیم دگربار سوی مولایی
 تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم

 » بیشتر بخوانید...
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 سرنوشت باغ
 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
 گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو
 دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 سیه چادر مرا پنهان ندارد
 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین
با زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین
خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفته
اسرار به هم گفته شاباش زهی آیین
یاران بشوریده با جان بسوزیده
بگشاده دل و دیده در شاهد بی کابین
چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد
چون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین
شد زنگی شب مستی دستی همگان دستی
در دیده هر هستی از دیده زنگی بین
آن چرخ فرومانده کبش بنگرداند
این چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین
می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کین
که کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین
شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی را
آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین
شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی
تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *