+ - x
 » از همین شاعر
 هیج نومی و نفی ریح علی الغور هفا
 عزیزی و کریم و لطف داری
 نیشکر باید که بندد پیش آن لب ها کمر
 گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پابستم
 مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توست
 آن دلبر عیار جگرخواره ما کو
 شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها
 گر نرگس خون خوارش دربند امانستی
 چو کارزار کند شاه روم با شمشاد
 دل و جان را در این حضرت بپالا

 » بیشتر بخوانید...
 بودن
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 جنگ تریاک
 امروز ترا دسترس فردا نیست
 دو حکمت از ملا محمد عمر
 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد
 بارش مهتاب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین
با زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین
خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفته
اسرار به هم گفته شاباش زهی آیین
یاران بشوریده با جان بسوزیده
بگشاده دل و دیده در شاهد بی کابین
چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد
چون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین
شد زنگی شب مستی دستی همگان دستی
در دیده هر هستی از دیده زنگی بین
آن چرخ فرومانده کبش بنگرداند
این چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین
می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کین
که کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین
شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی را
آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین
شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی
تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *