+ - x
 » از همین شاعر
 آن کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او
 ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر
 عیسی روح گرسنه ست چو زاغ
 من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
 کجاست مطرب جان تا ز نعره های صلا
 جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
 بگرد فتنه می گردی دگربار
 رضیت بما قسم الله لی
 آن سفره بیار و در میان نه
 پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش

 » بیشتر بخوانید...
 گر تیغ بارد در کوی آن ماه
 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
 به این نابودمندی بودن آموز
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 پس از سکوت بلند
 نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
 الا ای رهگذر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین
با زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین
خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفته
اسرار به هم گفته شاباش زهی آیین
یاران بشوریده با جان بسوزیده
بگشاده دل و دیده در شاهد بی کابین
چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد
چون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین
شد زنگی شب مستی دستی همگان دستی
در دیده هر هستی از دیده زنگی بین
آن چرخ فرومانده کبش بنگرداند
این چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین
می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کین
که کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین
شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی را
آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین
شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی
تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *