+ - x
 » از همین شاعر
 نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی
 ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر
 ساقیا در نوش آور شیره عنقود را
 خُلق های خوب تو پیشت دود بعد از وفات
 هله طبل وفا بزن که بیامد اوان تو
 ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد
 کجاست مطرب جان تا ز نعره های صلا
 تا چند از فراق مرا کار بشکنی

 » بیشتر بخوانید...
 خط جبین ماست هماغوش نقش پا
 پنجره ات را ببند
 اندیشه را زبان گواراست پارسی
 پریا
 خلق
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 سیاهی هوش
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
 لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با روی تو کفر است به معنی نگریدن
یا باغ صفا را به یکی تره خریدن
با پر تو مرغان ضمیر دل ما را
در جنت فردوس حرام است پریدن
اندر فلک عشق هر آن مه که بتابد
آن ابر تو است ای مه و فرض است دریدن
دشتی که چراگاه شکاران تو باشد
شیران بنیارند در آن دست چریدن
هر عشق که از آتش حسن تو نخیزد
آن عشق حرام است و صلای فسریدن
در باطن من جان من از غیر تو ببرید
محسوس شنیدم من آواز بریدن
در خواب شود غافل از این دولت بیدار
از پوست چه شیره بودت در فشریدن
رنجور شقاوت چو بیفتاد به یاسین
لاحول بود چاره و انگشت گزیدن
جز عشق خداوندی شمس الحق تبریز
آن موی بصر باشد باید ستریدن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *