+ - x
 » از همین شاعر
 چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی
 آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
 مررت بدر فی هواه بحار
 من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
 ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
 مال است و زر است مکسب تن
 ای بس که از آواز دش وامانده ام زین راه من
 سلیمانا بیار انگشتری را
 آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
 یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید

 » بیشتر بخوانید...
 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
 پنجره
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 ای که مهجوری عشاق روا می داری
 تعویذ
 در جاده ها رها كن حالا مسافرت را
 پریا
 پیوند
 هندسۀ هجر
 پربار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر شب که بود قاعده سفره نهادن
ما را ز خیال تو بود روزه گشادن
ای لطف تو را قاعده بر روزه گشایان
مانند مسیحا ز فلک مایده دادن
چون قوت دل از مطبخ سودای تو باشد
باید به میان رفتن و در لوت فتادن
ما را هم از آن آتش دل آب حیات است
بر آتش دل شاد بسوزیم چو لادن
کار حیوان است نه کار دل و جان است
در خاک بپوسیدن و از خاک بزادن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *