+ - x
 » از همین شاعر
 دل و جان را طربگاه و مقام او
 گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده ست
 باز شیری با شکر آمیختند
 گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن (ترکی)
 ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم
 خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد
 مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
 روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن
 اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
 ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را

 » بیشتر بخوانید...
 فرنگی را دلی زیر نگین نیست
 شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
 تابکی
 نباشد یاد اسباب طرف وحشت گزینی را
 کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا
 کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
 خانه دل سرد گشت و گرمی گفتار کو
 نماد ترازو
 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
 لعل جان بخش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان
خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان
دی عهد نکردی بروم بازبیایم
سوگند نخوردی که بجویم دل مستان
گفتی که به بستان بر من چاشت بیایید
رفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان
ای عشوه تو گرمتر از باد تموزی
وی چهره تو خوبتر از روی گلستان
دانی که دغل از چو تو یاری به چه ماند
در عین تموزی بجهد برق زمستان
گر زانک تو را عشوه دهد کس گله کم کن
صد شعبده کردی تو یکی شعبده بستان
بر وعده مکن صبر که گر صبر نبودی
هرگز نرسیدی مدد از نیست بهستان
ور نه بکنم غمز و بگویم که سبب چیست
زان سان که تو اقرار کنی که سبب است آن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *