+ - x
 » از همین شاعر
 چیزی مگو که گنج نهانی خریده ام
 گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری
 گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف
 یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید
 ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن
 گر بنخسبی شبی ای مه لقا
 ببین این فتح ز استفتاح تا کی
 آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند
 آواز داد اختر بس روشنست امشب
 نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم

 » بیشتر بخوانید...
 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
 در عالم کثرتی به کثرت ميجوش
 هوای وصل جانام گرفته است
 دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
 تصویر آرزوها
 قصهء دلکش نگار بگو
 طعنه ساز
 کوچه گرد
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان
خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان
دی عهد نکردی بروم بازبیایم
سوگند نخوردی که بجویم دل مستان
گفتی که به بستان بر من چاشت بیایید
رفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان
ای عشوه تو گرمتر از باد تموزی
وی چهره تو خوبتر از روی گلستان
دانی که دغل از چو تو یاری به چه ماند
در عین تموزی بجهد برق زمستان
گر زانک تو را عشوه دهد کس گله کم کن
صد شعبده کردی تو یکی شعبده بستان
بر وعده مکن صبر که گر صبر نبودی
هرگز نرسیدی مدد از نیست بهستان
ور نه بکنم غمز و بگویم که سبب چیست
زان سان که تو اقرار کنی که سبب است آن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *