+ - x
 » از همین شاعر
 برانید، برانید که تا باز نمانید
 بدید این دل درون دل بهاری
 قصد سرم داری خنجر بمشت
 ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو
 علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
 این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
 مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی
 اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر
 هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته
 امروز مرده بین که چه سان زنده می شود

 » بیشتر بخوانید...
 در باغ
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را
 بین دو بیداری
 بیا تا نرد را شاهانه بازیم
 سر راه غریبان خار روید
 سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو نقد قلب را از زر برون کن
وگر گوید زرم زوتر برون کن
که بیگانه چو سیلاب است دشمن
ز بامش تو بران وز در برون کن
مگس ها را ز غیرت ای برادر
از این بزم پر از شکر برون کن
دو چشم خاین نامحرمان را
از آن زیب و جمال فر برون کن
اگر کر نشنود آواز آن چنگ
اگر تانی کری از کر برون کن
چو مستان شیشه اندر دست دارند
دلی کو هست چون مرمر برون کن
نران راه معنی عاشقانند
نر شهوت بود چون خر برون کن
بر یزید است شهوت پر و بالش
از این مرغان نیکو پر برون کن
چو بنده شمس تبریزی نباشد
تو او را آدمی مشمر برون کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *