+ - x
 » از همین شاعر
 یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی
 دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم
 شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند
 ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری
 پرده بگردان و بزن ساز نو
 بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
 دیر آمدۀ ، سفر مکن زود
 به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید
 امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم
 به بخت و طالع ما ای افندی

 » بیشتر بخوانید...
 مسلمانان مرا وقتی دلی بود
 در باغ جهان تو هم گل زیبایی
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 یکی که تازه مسلمان شد
 حاصل نشد ز وصل تو کامم هزار حيف
 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 کچری قروت
 اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است
 هم پای خورشید پاییز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو نقد قلب را از زر برون کن
وگر گوید زرم زوتر برون کن
که بیگانه چو سیلاب است دشمن
ز بامش تو بران وز در برون کن
مگس ها را ز غیرت ای برادر
از این بزم پر از شکر برون کن
دو چشم خاین نامحرمان را
از آن زیب و جمال فر برون کن
اگر کر نشنود آواز آن چنگ
اگر تانی کری از کر برون کن
چو مستان شیشه اندر دست دارند
دلی کو هست چون مرمر برون کن
نران راه معنی عاشقانند
نر شهوت بود چون خر برون کن
بر یزید است شهوت پر و بالش
از این مرغان نیکو پر برون کن
چو بنده شمس تبریزی نباشد
تو او را آدمی مشمر برون کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *