+ - x
 » از همین شاعر
 پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
 آن ره که بیامدم کدامست؟!
 صنما این چه گمانست فرودست حقیر
 بباید عشق را ای دوست دردک
 من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
 ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا
 گر از غم عشق عار داریم
 برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری
 مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرین
 پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود

 » بیشتر بخوانید...
 آواره
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
 اگر این مکتب است و این ملا
 شبانه
 بی خبر
 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
 تا راه قلندری نپویی نشود
 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو بربندند ناگاهت زنخدان
همه کار جهان آن جا زنخ دان
چو می برند شاخی را ز دو نیم
بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم
که گفتت گرد چرخ چنبری گرد
که قد همچو سروت چنبری کرد
نمی بینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون روی نارفته در گور
تو تا بنشسته ای در دار فانی
نشسته می روی و می نبینی
نشسته می روی این نیز نیکو است
اگر رویت در این رفتن سوی او است
بسی گشتی در این گرداب گردان
به سوی جوی رحمت رو بگردان
بزن پایی بر این پابند عالم
که تا دست از تبرک بر تو مالم
تو را زلفی است به از مشک و عنبر
تو ده کل را کلاهی ای برادر
کله کم جو چو داری جعد فاخر
کله بر آسمان انداز آخر
چرا دنیا به نکته مستحیله
فریبد چو تو زیرک را به حیله
به سردی نکته گوید سرد سیلی
نداری پای آن خر را شکالی
اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تخلف دیده ای در روی او مال
تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه
چرا الزام اویی چیست سکته
جوابش گو که مقلوب است نکته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *