+ - x
 » از همین شاعر
 برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
 لعل لبش داد کنون مر مرا
 چه دلشادم به دلدار خدایی
 چیست با عشق آشنا بودن
 ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی
 دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
 جان و سر تو که بگو بی نفاق
 ز رویت دسته ی گل می توان کرد

 » بیشتر بخوانید...
 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
 دوشیزگان شعرم اگر نیست برقع پوش
 جهنم است، جهنم نه نیمروزانست
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 صبر سنگ
 گل سرخ غربت
 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
 پندار
 تو مردِ شهر پندار کجایی
 پیچک عشق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دوست عتاب را رها کن
تدبیر دوای درد ما کن
ای دوست جدا مشو تو از ما
ما را ز بلا و غم جدا کن
اندیشه چو دزد در دل افتاد
مستم کن و دزد را فنا کن
شادی ز میان غم برانگیز
در عالم بی وفا وفا کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *