+ - x
 » از همین شاعر
 ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا
 اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی
 آن عشرت نو که برگرفتیم
 واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
 مرا در خنده می آرد بهاری
 مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرین
 خسروانی که فتنه ای چینید
 با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 گهی پرده سوزی، گهی پرده داری

 » بیشتر بخوانید...
 شب های سپهر ما
 سرچشمه ی خونست زدل تا به زبان های
 سیب
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
 آدم آهنی
 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 صلح کل
 سونامی فریاد
 حرم جز قبله قلب و نظر نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان
گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان
سر او را نقش کردم نقش کردم نقش کرد
هر که خواهد گو بخوان و گو بخوان و گو بخوان
پیش منکر می شدم من نیستم من نیستم
هستم اکنون در میان و در میان و در میان
گر تو گویی کو درستی کو درستی کو گواه
در شکست من بیان و صد بیان و صد بیان
اشک چشمم بس گواه و بس گواه و بس گواه
رنگ رویم بس نشان و بس نشان و بس نشان
نک نشان لاله رویی لاله رویی لاله ای
بر رخ من زعفران و زعفران و زعفران
جز صلاح الدین نداند این سخن را این سخن
من غلام زیرکان و زیرکان و زیرکان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *