+ - x
 » از همین شاعر
 ز رویت دسته ی گل می توان کرد
 فریفت یار شکربار من مرا به طریق
 هشتم
 در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد
 تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من
 بروید ای حریفان بکشید یار ما را
 عارف گوینده اگر تا سحر صبر کنی
 بر سر ره دیدمش تیز روان چون قمر
 بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
 بوی باغ و گلستان آید همی

 » بیشتر بخوانید...
 ای كاش! ابر باشم و بارانی ات شوم
 جهنم است، جهنم نه نیمروزانست
 اگر میشد که دود سوختن را گریه میکردم
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 روزگاربی عشق!
 فرار
 حماقت
 موج پوشید روی دریا را
 و بیاد من و تو
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان
گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان
سر او را نقش کردم نقش کردم نقش کرد
هر که خواهد گو بخوان و گو بخوان و گو بخوان
پیش منکر می شدم من نیستم من نیستم
هستم اکنون در میان و در میان و در میان
گر تو گویی کو درستی کو درستی کو گواه
در شکست من بیان و صد بیان و صد بیان
اشک چشمم بس گواه و بس گواه و بس گواه
رنگ رویم بس نشان و بس نشان و بس نشان
نک نشان لاله رویی لاله رویی لاله ای
بر رخ من زعفران و زعفران و زعفران
جز صلاح الدین نداند این سخن را این سخن
من غلام زیرکان و زیرکان و زیرکان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *