+ - x
 » از همین شاعر
 حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 الیوم من الوصل نسیم و سعود
 بیا ساقی می ما را بگردان
 ای خیالت در دل من هر سحور
 عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد
 اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا
 سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
 خداوندا چو تو صاحب قران کو
 چهلم

 » بیشتر بخوانید...
 چه عیدست اینکه قربانت نگشتم
 بهار من
 بنگر آن ماه روی باده فروش
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 خم نیرنگ
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 اگر مُردم
 رقص صوفی دل از نغمهء پنهان منست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من
خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست
ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من
هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است
منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من
در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین
چون بهار من بیاید بردمد اسرار من
چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد
خارخار من نماند چون دمد گلزار من
هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار
چون بهار من بخندد برجهد بیمار من
چیست این باد خزانی آن دم انکار تو
چیست آن باد بهاری آن دم اقرار من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *