+ - x
 » از همین شاعر
 ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا
 پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود
 شیردلا صد هزار شیردلی کرده ای
 بوسه ای داد مرا دلبر عیار و برفت
 دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
 مست گشتم ز ذوق دشنامش
 هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره
 هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
 نوزدهم
 نسیم الصبح جد بابتشار

 » بیشتر بخوانید...
 سرچشمه ی خونست زدل تا به زبان های
 تا راه قلندری نپویی نشود
 حرم دام
 به نظر وصل دلبری دارم
 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
 جغرافیای ویرانی
 مثل یک بوتل ودکای پس از خوردن بود
 مآل کار نقصانهاست هر صاحب کمالی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من
خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست
ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من
هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است
منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من
در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین
چون بهار من بیاید بردمد اسرار من
چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد
خارخار من نماند چون دمد گلزار من
هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار
چون بهار من بخندد برجهد بیمار من
چیست این باد خزانی آن دم انکار تو
چیست آن باد بهاری آن دم اقرار من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *