+ - x
 » از همین شاعر
 بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن
 تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی*
 از یکی آتش برآوردم تو را
 رهید جان دوم از خودی و از هستی
 مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توست
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 ای در ما را زده شمع سرایی درآ
 مطرب عاشقان بجنبان تار
 بشنیده ام که عزم سفر می کنی مکن
 بیاموز از پیمبر کیمیایی

 » بیشتر بخوانید...
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 اگر بلاکش بیداد را به داد رسی
 گلبن عشق تو بی خار آمدست
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
 كنار آمده ام با تمام غم هایم
 تنها بگرییم
 رباعیات امروز
 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من
خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست
ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من
هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است
منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من
در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین
چون بهار من بیاید بردمد اسرار من
چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد
خارخار من نماند چون دمد گلزار من
هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار
چون بهار من بخندد برجهد بیمار من
چیست این باد خزانی آن دم انکار تو
چیست آن باد بهاری آن دم اقرار من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *