+ - x
 » از همین شاعر
 اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
 نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!
 هست اندر غم تو دلشده دانشمندی
 در شهر شما یکی نگاریست
 ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی
 ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما
 گرمابه دهر جان فزا بود
 ای رونق نوبهار برگو
 من ز گوش او بدزدم حلقه یی دیگر نهان
 صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم

 » بیشتر بخوانید...
 خراسان
 در فاصله ی دردناک آب، میان قاره ها
 گریه
 مظهر خاصهء اسماست ز پيدايی ما
 با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
 استخرخیال
 به تار عاشقی بندم خدايا
 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
 صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من
خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست
ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من
هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است
منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من
در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین
چون بهار من بیاید بردمد اسرار من
چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد
خارخار من نماند چون دمد گلزار من
هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار
چون بهار من بخندد برجهد بیمار من
چیست این باد خزانی آن دم انکار تو
چیست آن باد بهاری آن دم اقرار من


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *