+ - x
 » از همین شاعر
 این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم
 خوش بود فرش تن نور دیده
 به گوشه ای بروم گوش آن قدح گیرم
 اگر گل های رخسارش از آن گلشن بخندیدی
 حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
 ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
 سر فرو کرد از فلک آن ماه روی سیمتن
 بازم صنما چه می فریبی
 ای رخ خندان تو مایه صد گلستان
 چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی

 » بیشتر بخوانید...
 گر دست دهد ز مغز گندم نانی
 ای ديده خورشيد يقين ميتابد از جای دگر
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 اغوا
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 فریادی از کوچه
 ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
 گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
 جز آستان توام در جهان پناهی نیست
 می دهد سرمه فسون نرگس شهلای ترا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
گر تو دست آموز شاهی خویشتن را باز بین
هر کی انبازی برید از خویش آن بازی مدان
در جهان او را چو حق بی مثل و بی انباز بین
ز آفتابی کفتاب آسمان یک جام او است
ذره ها و قطره ها را مست و دست انداز بین
چونک قبله شاه یابی قبله اقبال شو
چون دو دم خوردی ز جامش بخت را دمساز بین
گفتم ای اکسیر بنما مس را چون زر کنی
رو به صرافان دل آورد گفتا گاز بین
گفتمش چون زنده کردی مرغ ابراهیم را
گفت پر و بال برکن هم کنون پرواز بین
گفتم از آغاز مرغ روح ما بی پر بده ست
گفت هین بشکن قفص آغاز بی آغاز بین
زان فروبسته دمی کت همدم و همراز نیست
چشم بگشا هر دمی همراز بین همراز بین
این دمی چندی که زد جان تو در سوز و نیاز
چون دم عیسی به حضرت زنده و باساز بین
خاک خواری را بمان چون خاک خواری پیشه گیر
خاک را از بعد خواری در چمن اعزاز بین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *