+ - x
 » از همین شاعر
 صوفی چرا هشیار شد، ساقی چرا بی کار شد
 اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او
 با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن
 ای عشق که جمله از تو شادند
 مرا هر لحظه قربان است جانی
 صد بار بگفتمت نگهدار
 بیا کامروز ما را روز عیدست
 آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا
 صنما خرگه توم که بسازی و برکنی
 به حق چشم خمار لطیف تابانت

 » بیشتر بخوانید...
 ز کاروان عدم ميرسد صدای جرس
 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
 خودی را نشهٔ من عین هوش است
 عشق من عاشقم باش
 گلوی قلمم
 یار از دل من خیر ندارد
 جز آستان توام در جهان پناهی نیست
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 مرا با مصحف روی تو سوگند
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
گر تو دست آموز شاهی خویشتن را باز بین
هر کی انبازی برید از خویش آن بازی مدان
در جهان او را چو حق بی مثل و بی انباز بین
ز آفتابی کفتاب آسمان یک جام او است
ذره ها و قطره ها را مست و دست انداز بین
چونک قبله شاه یابی قبله اقبال شو
چون دو دم خوردی ز جامش بخت را دمساز بین
گفتم ای اکسیر بنما مس را چون زر کنی
رو به صرافان دل آورد گفتا گاز بین
گفتمش چون زنده کردی مرغ ابراهیم را
گفت پر و بال برکن هم کنون پرواز بین
گفتم از آغاز مرغ روح ما بی پر بده ست
گفت هین بشکن قفص آغاز بی آغاز بین
زان فروبسته دمی کت همدم و همراز نیست
چشم بگشا هر دمی همراز بین همراز بین
این دمی چندی که زد جان تو در سوز و نیاز
چون دم عیسی به حضرت زنده و باساز بین
خاک خواری را بمان چون خاک خواری پیشه گیر
خاک را از بعد خواری در چمن اعزاز بین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *