+ - x
 » از همین شاعر
 بخش چهارم
 عاشقی و آنگهانی نام و ننگ
 ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
 ای خجل از تو شکر و آزادی
 گرمابه دهر جان فزا بود
 چو با ما یار ما امروز جفتست
 اگر عشقت به جای جان ندارم
 ایا بدر الدجی بل انت احسن
 من اگر پرغم اگر خندانم
 باده بده ساقیا عشوه و بادم مده

 » بیشتر بخوانید...
 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
 آن کس که به دست جام دارد
 انت روائح رند الحمی و زاد غرامی
 بناز گاهی می نگاری در اشتياقم وفا شعار ا
 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
 مگو که غربت این باغ را تماشا نیست
 ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود
 مسلمانی که داند رمز دین را
 حال خونین دلان که گوید باز
 استخرخیال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن
عقل گوید گوهرم گوهر شکستن شرط نیست
عشق گوید سنگ ما بستان و بر گوهر بزن
سنگ ما گوهر شکست و حیف هم بر سنگ ماست
حیف هم بر روح باشد گر شدش قربان بدن
این نه بس دل را که دلبر دست در خونش کند
این نه بس بت را که باشد چون خلیلش بت شکن
هر که را جست او به رحمت وارهید از جست و جو
هر که را گفت آن مایی وارهید از ما و من
آن لبی کانگشت خود لیسید روزی زان عسل
وصف آن لب را چه گویم کان نگنجد در دهن
هر که صحرایی بود ایمن بود از زلزله
هر که دریایی بود کی غم خورد از جامه کن
کی سلیمان را زیان شد گر شد او ماهی فروش
اهرمن گر ملک بستد اهرمن بد اهرمن
گر بشد انگشتری انگشت او انگشتری است
پرده بود انگشتری کای چشم بد بر وی مزن
چشم بد خود را خورد خود ماه ما زان فارغ است
شمع کی بدنام شد گر نور او بستد لگن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *